نسخه چاپي

 

نخستين سند ادبي ارتباط آذربايجان و شاهنامه

(كوتاه شده‌ي مقاله)

سجاد آيدانلو

كهنترين اشاره‌اي كه تا امروز درباره رواج شعر پارسي در آذربايجان به دست آمده، اين خبر تاريخ طبري از محمد بن بعبث است كه: «حد ثني انه انشدني بالمراغه جماعه من اشياخها اشعاراً لابن البعيث بالفارسيه و يذكرون ادبه و شجاعته و له اخبرا و احاديث» (طبري: 170 و 171). بر همين بنياد برخي از پژوهشگران، «محمد بن بعبث» را نخستين پارسي سراي آذربايجان دانسته‌اند كه نمونه‌اي از اشعار او باقي نمانده است (¬ كسروي 136:1377 ، فقيه 208:1346 ، انصاف پور 152:1377) البته مشروط بدين كه مراد از «الفارسيه» در تاريخ طبري همان پارسي دري باشد (¬ مرزآبادي 236:1371 و 26) يا به تعبير دكتر رياحي، فهلوي (¬ رياحي 1919:1267)، به دليل همين اشاره كوتاه و نيز نبودن اثري از محمد بن بعبث، در نزد شماري از صاحبنظران، قطران تبريزي قديم‌ترين شاعري‌ست كه در آذربايجان به زبان پارسي دري شعر سروده (- فروزانفر 494:1369، صفا 423:1373، زرين كوب 107:1374 و 108) و خود نيز در بيتي- اگر از نوع مبالغات و خودستايي‌هاي شاعرانه نباشد- به اين موضوع اشاره كرده است. قطران، زاده شادي آباد تبريز بوده و از آن‌جايي كه ديوان اشعار وي، خوشبختانه از گزند حوادث هزار ساله در امان مانده و به دست ما رسيده است،‌ نخستين و كهن‌ترين «سند و متن ادبي» مربوط به آذربايجان در عرصه فرهنگ و ادب ايران محسوب مي‌شود كه مي‌تواند از جنبه‌هاي گوناگون مورد بررسي قرار بگيرد.

جستار در چند و چون ارتباط نخستين سند ادبي آذربايجان با شاهنامه- كه يكي از پرتأثيرترين آثار در متون نظم و نثر پس از خود است- موضوع قابل توجهي ست چرا كه به ياري ديوان قطران، در نهايت، كهن‌ترين و اولين نشانه‌هاي تأثير حماسه ملي ايران بر فضاي فكري- ادبي اين ناحيه آشكار مي‌شود و شايسته است كه در باب ديگر اقاليم جغرافيايي ايران غير از خراسان، مانند: شيراز و اصفهان و نيز بررسي شود كه نخستين سند/ متن ادبي مرتبط با فردوسي و شاهنامه، اثر كدام شاعر يا نويسنده و كميت و كيفيت اثر پذيري آن چگونه است.

درباره‌ي موضوع توجه مستقيم و دسترسي قطران به شاهنامه فردوسي، پرسش‌ها و موانعي ست كه نخست بايد بدان‌ها پرداخت. از جمله اين كه قطران، احتمالاً در اوايل دهه‌ي نخست سال (400 هـ.ق.)‌به دنيا آمده و از بيست سالگي (حدود 420-430 هـ.ق.) شعر سرايي و به اصطلاح زندگي ادبي خويش را آغاز كرده است (¬ كسروي 494:1356)، از سوي ديگر تدوين دوم شاهنامه در سال (400) يا چند سال بعد به پايان رسيده است، لذا با توجه به اين فاصله زماني اندك ميان پايان شاهنامه و آغاز شاعري قطران و نيز بعد مكاني خراسان و آذربايجان و شرايط و زمان‌گيربودن استنساخ متون- آن هم به حجم و تفصيل شاهنامه- و انتقال آن‌ها در آن روزگار آيا مي‌توان پذيرفت كه دستنويسي از شاهنامه به دست قطران رسيده باشد؟ اين نكته هنگامي پيچيده‌تر و تأمل برانگيزتر مي‌شود كه به دو موضوع ديگر نيز توجه شود،‌نخست اين است كه محققاني- شايد به همان دلايل پيش گفته- معتقدند كه اثر فردوسي تا مدت‌ها پس از نظم، معروف نبوده است. براي نمونه شادروان استاد مينوي نوشته‌اند: «يقين نمي‌توان داشت كه تا حدود 430، شاهنامه‌ي فردوسي آن‌قدر مشهور شده باشد كه شعراي ديگر به وقايع آن و اشخاص آن اشاره نمايند.» (مينوي 135:1373 و 136) و دكتر محمود اميد سالار هم بر اين نظرند كه: «شاهنامه تا اواخر قرن پنجم گويا تنها بر ادباي طوس يا كساني كه در حدود طوس زندگي مي‌كرده‌اند شناخته بوده است. تازه آن هم شايد معروفيتي محدود و منحصر به اهل سخني كه به داستان‌هاي حماسي ارادت داشته‌اند مانند اسدي توسي» (اميد سالار 1381 الف: 216 و نيز: اميد سالار 1381 ب : 196) ثانياً پس از مقبول نيفتادن اثر فردوسي در دربار محمود غزنوي، تا تقريباً دو قرن، ستيز با شاهنامه و سياست خاموشي و تغافل عمدي- مصلحتي درباره‌ي آن در درگاه فرمانروايان زير نفوذ خلافت بغداد و حتي بيش‌تر متون ادبي و تاريخي آن دو سده، رايج بوده (¬ رياحي 65:1372-70، رياحي 160:1375-168) و بديهي ست كه در اين اوضاع، كتابت و توزيع شاهنامه- حداقل در دربارها و از سوي ارباب قدرت كه بيشترين امكانات چنين كارهايي در آن روزگار در دست آن بوده است، طبعاً در اختيار داشتن نسخه‌اي از آن دشوار بوده است، به ويژه در آن برهه‌اي كه به احتمال بسيار قطران با شاهنامه آشنا شده است (حدوداً تا 430) سلطان محمود و سپس مسعود بر سر كار بوده‌اند و درنتيجه اين مخالفت و سكوت با شدت بيشتري ادامه داشته است. بر اين اساس، پژوهشگران، راه يافتن شاهنامه به آذربايجان و دسترسي قطران بدان را سزاوار توجه و تحقيق دانسته‌اند (¬ سجادي 64:1357 ، نوريان 132:1371) و حتي بعضي، امكان بسيار اندك توجه قطران به شاهنامه فردوسي و احتمال بهره‌گيري او از منابع ديگر را مطرح كرده آند (¬ محجوب: 233‏ شميسا 15:2378) اما با اين همه در ديوان قطران قراين تقريباً انكارناپذيري وجود دارد كه ثابت مي‌كند وي با شاهنامه فردوسي آشنا بوده است، مهم‌ترين دليل، دو بيتي ست كه در ستايش امير ابوالحسن و امير ابوالفضل آمده است:

هميشه همي گفت پور رستم آن سهراب
كه من پسرم بوم و رستمم پدر باشد

 

 

چو سوي ايران آورد لشكر توران
دگر چه باشد ديهيم‌دار، در كيهان
                           (قطران 285:1362)

 

كه بيت دوم دقيقاً برگرفته از اين بيت فردوسي در داستان رستم و سهراب است:

چو رستم پدر باشد و من پسر

 

 

نبايد به گيتي يكي تاجور
                  (فردوسي 127:1369/124)

 

با توجه به اين كه قطران پيش از سال 430 هـ.ق. (بين 420 تا 430) در خدمت امير ابوالحسن لشكري بوده است (¬فروزانفر 498:1369 ، صفا 433:1373، زرين كوب 109:1374 و 110) مي‌توان نتيجه گرفت كه قبل از آن سال‌ها و همچنان كه اشاره شد، در بيست سال نخست عمر خويش، شاهنامه را د راختيار داشته است. البته درباره‌ي استفاده‌ي دقيق و آشكار قطران از بيتي در داستان رستم و سهراب، دو احتمال را هم بايد در نظر داشت. يكي اين كه شايد فردوسي اين داستان را پيش از آغاز نظم شاهنامه (حدود 370 هـ.ق.) سروده و در اين چند ده سال نسخه‌اي از آن به آذربايجان رسيده است و ديگر اين كه چه بسا روايت رستم و سهراب در تدوين نخست شاهنامه (پايان يافته در 384 هـ.ق.) بوده و تا پايان تدوين دوم شاهنامه، دستنويس‌هايي از آن تهيه و توزيع شده بوده است. (¬ رياحي 50:1371 ، فردوسي 1379: ده (مقدمه)) پس لزومي ندارد كه اين داستان را حتماً مربوط به متن نهايي شاهنامه بدانيم تا آشنايي قطران با آن از نظر زماني- و مسائل ديگر كه گفته شد، پرسش‌ساز و ابهام آميز باشد، قطران در قصيده‌اي، خطاب به ابونصر مملان مي‌گويد:

به نام نيك فكندي ز جود بنياني

 

 

چگونه بنيان، كش بيم ز ابر و باران نيست
                                             (ص 48)

مرحوم دكتر محجوب (¬ محجوب: 544) معتقدند كه اين بيت به تأثير از آن سخن نامبردار فردوسي‌ست كه:

پي افكندم از نظم كاخي بلند

 

 

كه از باد و باران نيابد گزند
                    (فردوسي 173:1373/67)

 

 

در دو جا ا زديوان قطران تلميحاتي به داستان بيژن و منيژه آمده است (¬ صص 148 و 150) و چون به نظر بيش‌تر شاهنامه پژوهان، اين داستان از رواياتي‌ست كه فردوسي پيش از شروع شاهنامه و براساس منبع مستقلي به نظم درآورده (براي نمونه ¬ صفا 177:1363-179، مينوي 66:1372-70، خالقي مطلق 393:1381، 400-4021) احتمال اين كه مأخذ مستقيم قطران در اين اشارت اثر فردوسي- حال چه نسخه‌ي جداگانه‌ي داستان، هم‌چون نمونه‌ي رستم و سهراب و چه، متن كامل شاهنامه- باشد، بيش‌تر است و اين گمان كه شايد قطران نيز به سان شاعران معاصر فردوسي مانند فرخي و اين تلميح را از منبعي جز از نظم فردوسي گرفته باشد،‌سخت ضعيف است زيرا تفصيل داستان بيژن و منيژه خارج از شاهنامه در متون ديگر ديده نمي‌شود و اگر در آن دوران نيز وجود داشته است- مثلاً در يكي از شاهنامه‌هاي منثور يا به صورت دفتري ويژه- براي ادباي حوزه‌ي خراسان بيش‌تر و بهتر در دسترس بوده تا قطران در آذربايجان چون معمولاً متون نثر در مقايسه با اشعار و منظومه‌ها، آن هم شاهكارهايي از نوع سروده‌هاي فردوسي، كمتر دست به دست مي‌شود. افزون بر اين موارد، در يكي از اشارات قطران مي‌خوانيم:

همي فخر بخوانند جنگ بيژن و گيو [بيژن گيو؟]

 

كه او ميان گرازي بزد به يك خنجر
                                       (ص 150)

و اين با بيتي از داستان در شاهنامه مطابقت دارد كه:

بزد خنجري بر ميان بيژنش

 

 

به دو نيم شد پيل پيكر تنش
                                       (ص 150)

 

قطران از فريدون با صفت يا لقب «فرخ» ياد كرده است و از آن‌جايي كه اين عنوان براي فريدون، در منابع مقدم بر شاهنامه ديده نمي‌شود (¬ صديقيان 114:1375) مي‌توان چنين پنداشت كه از اين منبع در شعر قطران راه يافته است:

چو بر بالاي ميمون او، به رزم اندر نهد بون او

 

 

بود فرخ فريدون، او عدو ضحاك بداختر
                                       (ص 106)

 

در ديوان قطران، «سرو كاشمر» قبله‌گاه زردشتيان دانسته شده است:

گر به كشمر بود قبله چند گه سرو سهي

 

 

شايد ار من دل نهم جاويد بر سرو روان

 

(ص 345)

طبري و مورخان ديگر از اين سرو نامي نبرده‌اند ( ¬ حاكمي 645:1373-652) و ظاهراً كهن‌ترين منبع در اين باره پيش از قطران، اشاره دقيقي در هزار و چند بيت بازمانده‌ي او در شاهنامه است (¬ معين 55:1363 و 56). لذا باز مي‌توان گفت كه منبع شاعر تبريزي در اين جا شاهنامه‌ي فردوسي است مگر اين كه احتمال دهيم گشتاسپ نامه‌ي دقيقي به طور جداگانه و مثلاً از راه ديوان اشعار دقيقي كه قطران در اختيار داشته- و به اين موضوع اشاره خواهد شد- به دست او رسيده و وي موضوع سرو كاشمر را از آنجا گرفته است.

قطران، مازندران را «جادوستان» خوانده و اين تعبيري ‌ست كه در شاهنامه نيز براي آن منطقه به كار رفته است:

آن كجا كاروس كرد او نيت جادوستان

 

 

وان كجا محمود كرد او نيت هندوستان

 

(ص 252)

مجموع اين قراين- خصوصاً اشاره‌ي مربوط به بيت داستان رستم و سهراب- و برخي از تلميحات قطران به كسان و مضامين شاهنامه‌اي كه در گستره‌ي ادب پارسي بسيار اندك استعمال شده‌اند،‌ تقريباً هر پژوهشگري را مطمئن مي‌كند كه اين شاعر با شاهنامه‌ي فردوسي مأنوس بوده و در همان اوان جواني از آن مايه‌ها اندوخته است تا سپس‌تر در مدايح خويش به كاربرد. اين كه قطران در قصايد مدحي خود، بدون هيچ گونه توضيح و تفصيلي از تلميحات شاهنامه‌اي، گوناگون بهره مي‌گيرد، نشان مي‌دهد كه ممدوحان و شنوندگان اشعارش از اين اشارات (اعم ا زكسان يا داستان‌ها) آگاهي داشته‌اند و از اين جا مي‌توان نتيجه گرفت كه شخصيت‌ها، مضامين و عناصر حماسي- اساطيري يا اصطلاحاً «فرهنگ شاهنامگي»- حال چه از راه شاهنامه‌ي فردوسي و چه به واسطه‌ي شاهنامه‌ها و مآخذ پيش از آن- در آذربايجان و سرزمين‌هاي مجاور آن (اران و نخجوان و گنجه) كه از قلمرو جغرافيايي نفل و تحرير اين‌گونه داستان‌ها (ادب حماسي)‌ يعني خراسان، فاصله‌ي بسياري دارد، آشنا و معروف بوده است. چنان كه در همان زمان زندگي قطران (حدود سال 455) ابو دلف شيباني- كه قطران بين سال‌هاي 420 تا 430 او را مي‌ستوده است- و به دستور وي، با ذكر نام فردوسي و شاهنامه، از اسدي توسي مي‌خواهند كه منظومه‌اي به شيوه‌ي كار همشهري خود بسرايد و حاصل اين تشويق و حمايت، گرشاسب‌نامه است كه خود اين موضوع به تنهايي دامنه‌ي نفوذ حماسه‌ي ملي ايران و گرايش بدان را در شمال غرب ايران مي‌نماياند. پس ديوان قطران نه تنها نخستين سند ادبي پيوند آذربايجان و شاهنامه است بلكه گسترش روايات حماسي- اساطيري ايران در مناطق پيراموني مانند: گنجه، نخجوان، و اران را نيز- به همان دليل اطلاع مخاطبان يعني فرمانروايان اين نواحي از آن داستان‌ها- به خوبي باز مي‌تاباند. با رويكرد به رواج فرهنگ شاهنامگي در آذربايجان و اطراف آن كه به احتمال فراوان غير از اثر فردوسي، از راه منابع و متون ديگر هم (مانند: شاهنامه‌هاي منظوم و منثور پيش از فردوسي و ) صورت گرفته بوده است، اين گمان كه شايد قطران در كنار شاهنامه‌ي فردوسي از مآخذ ديگري نيز استفاده كرده باشد، بر خطا نخواهد بود. هم‌چنان كه خود وي در قصيده‌اي، داستان هفت خان اسفنديار و گشودن رويين دژ را به كتاب «هزار افسان» ارجاع داده است:

هزار ره صفت هفت خوان [خان] و رويين دژ

 

 

فزون شنيدم و خواندم من از هزار افسان

 

(ص 312)

هزار افسان به استناد الفهرست ابن نديم ( ابن نديم 540:1381) و مروج الذهب مسعودي (¬ تفضلي 297:1376 و 298) نام كتابي بوده است درباره شهريار همسركش و شهرزاد و در واقع همان متني‌ست كه هسته و ساختار اصلي هزا رو يك شب را تشكيل مي‌دهد. از اين جهت «هزار افسان» مذكور در شعر قطران كه شامل داستان هفت خان اسفنديار هم بوده است، هيچ ارتباطي با مجموعه‌ي ياد شده ندارد. غير از الفهرست و مروج الذهب، در مقدمه‌ي به تعبير مرحوم علامه قزويني، اوسط شاهنامه- كه در بعضي از دست‌نويس‌هاي شاهنامه به دنبال مقدمه‌ي شاهنامه‌ي ابومنصوري آمده است- «هزار افسانه“ نام كتاب كاراسي، شاهنامه خوان محمود غزنوي ‌ست؟ «و كاراسي شاعر كه هزار افسانه تصنيف اوست، خدمت او [محمود] كردي و نديم او بودي.» (رياحي 194:1372)، دكتر رياحي در اين باره نوشته‌اند: «شايد بتوان حدس زد كه كاراسي نديم، كتابي به اين نام داشته و هنگام تحرير مقدمه،‌هنوز در دست بوده در حالي كه در منابع متأخر موجود نام و نشاني از آن نيست» (همان، 190). براين اساس درباره‌ي «هزار افسان» مورد اشاره‌ي قطران، چاره‌اي جز طرح چند گمان و احتمال نيست. نخست اين كه:‌شايد مراد قطران، همان تصنيف كاراسي- به شرط اعتبار مطلب مقدمه شاهنامه- است كه چه بسا به سبب شاهنامه خوان بودن مصنف، روايت هفت خان اسفنديار نيز در آن بوده است. يا اين كه قطران به ضرورت قافيه و با توجه به اين كه در بيت بعد، اين داستان (هفت خان) را شگفت‌انگيز و باورنكردني مي داند. و تركيب «هزار افسان»‌را خودساخته- يا به تأثير از نام كتابي كه بنياد هزار و يك شب است به كار گرفته- تا بر جنبه‌ي افسانه‌اي بودن هفت خان اسفنديار بيشتر تأكيد كند. احتمال سوم اين است كه وي اين تعبير را براي شاهنامه فردوسي استعمال كرده است، حال يا از روي اشتباه (¬ محجوب: 232) يا به منظور دروغين نمودن درونمايه و داستان‌هاي آن در برابر كارهاي واقعي ممدوح و يا به معناي كلي افسانه‌ها و روايات باستاني و پهلواني بدون در نظر داشتن روابط دقيق واژه‌ها (در تركيب‌) يا بار متريض آميز و منفي. قطران در جاي ديگري نيز اين تركيب را در ارتباط با بلبل به كار گرفته است كه باز تعريض لازم را ندارد و دقيقاً معلوم نيست كه منظور او نام كتابي ويژه است يا معنايي به سان مثلآ: «نغمه‌هاي گوناگون و دلفريب».

سمن لؤلؤ نماينده، سرشك از گل گراينده

 

 

به باغ اندر سراينده، هزار آواز، هزار افسان

 

(ص 208)

با پذيرش توجه قطران به شاهنامه فردوسي و احتمال بهره‌مندي او از متون حماسي- اساطيري ديگر، نكته‌ي بسيار مهم و شايان بحث اين است كه چگونه و از چه راه‌هايي اثر فردوسي و ساير منابع احتمالي در آن مدت زمان تقريباً كوتاه و با دشواري‌هاي نسخه نويسي و انتقال آثار،‌مسافت بسيار دور خراسان تا آذربايجان را درنورديده و در تبريز به دست قطران رسيده است؟ بر پايه‌ي رويدادهاي تاريخي، اصلي‌ترين عامل ارتباط مردم خراسان و آذربايجان در آن روزگار پيروزي‌هاي سلجوقيان و گسترش محدوده‌ي فرمانروايي آنها از خراسان به عراق و آذربايجان است كه پيوندهاي فرهنگي- اجتماعي و تأثير و تأثرات ميان مردمان اين نواحي را موجب مي‌شود (¬ بهار 65:1375 و 66، زرين كوب 266:1375) پيش از اين، به دليل وجود حكومت‌هاي مستقل كوچك و بزرگ در سرزمين‌هاي مختلف ايران،‌ ارتباطات محدودتر بوده (¬ خليل شرواني 18:1375 (مقدمه)) و از هنگام درگذشت مسعود غزنوي (432 هـ.ق.) تا تثبيت رسمي سلجوقيان نيز دوران آشفتگي و فترت در ايران حاكم بوده است اما قطران در همين اوضاع نامنسجم و پيش از آن كه سلاجقه قدرت واحدي را ايجاد كنند، با شاهنامه‌ي فردوسي آشنا شده و اين موضوع را نمي‌توان با تبعات پيشروي و استقرار سلسله‌ي سلجوقيان مرتبط دانست. بر اين اساس و با عنايت بدين كه تاريخ آذربايجان از سال (370 هـ.ق.) يعني زمان تقريبي آغاز سرايش شاهنامه در توس تا سال (420 هـ.ق.)- كه محتملاً قطران قبل از آن شاهنامه را در اختيار گرفته است- در تاريكي و ابهام است (¬ كسروي 115:1377 ، 116 و 144، مادلونگ 205:1372) چاره‌اي جز دست يازي به احتمالات نيست،‌از آن جمله اين كه: چه بسا در آشفتگي‌هاي آن سال‌ها و حتي شايد قبل از آن، افرادي از خراسان به آذربايجان مهاجرت كرده يا گريخته و مثلاً نسخه‌اي از شاهنامه را نيز با خود آورده باشند. در تأييد اين موضوع، دست كم يك نمونه‌ي در خور اعتماد و توجه موجود است و آن كوچ اسدي توسي‌ست از خراسان به آذربايجان كه معمولاً در حدود سال 447 هـ.ق.) تصور مي‌شود ولي دكتر خالقي مطلق به سبب نزديكي بسيار اسدي به وزير ابودلف در نخجوان و سال‌هاي درازي كه براي پديد آمدن چنين تقربي- كه شاعر و وزير، بزم خصوصي باده‌گساري برپا كنند- لازم است و نيز سكوت نظامي عروضي (چهار مقاله) و عوفي (لباب‌الالباب) درباره سخنوري مانند اسدي، معتقدند كه وي سال‌ها پيش از (447 هـ.ق.) و حتي در آغاز جواني و قبل از اشتهار، خراسان را براي يافتن ممدوح به سوي آذربايجان و شمال غرب ايران ترك كرده است (¬ هرن 1356 : سي و نه (يادداشت مترجم Khaleghi Motlag, 1987:699) لذا بعيد نيست كه او آگاهي‌ها و شايد اسناد ميراث ادب حماسي ايران (مانند دستنويسي از شاهنامه) را با خود بدان مناطق برده ودر گسترش فرهنگ شاهنامگي مؤثر بوده باشد به گونه‌اي كه چندين سال بعد (455 هـ.ق.) مهتران نخجوان، آشكارا از فردوسي و شاهنامه و منظومه‌هاي پهلواني سخن مي گويند. در اين بيت قطران كه پيشتر هم ذكر شد:

هزار بار صفت هفت خان و رويين دژ

 

 

فزون شنيدم و خواندم، من از هزار افسان

 

(ص 312)

اگر «شنيدم» بر پايه‌ي حقيقتي استوار باشد، مي‌توان گفت كه خواندن داستان‌هاي پهلواني و ملي يا همان «شاهنامه خواني» بدان هنگام در آذربايجان و سرزمين‌هاي شمال غرب ايران متداول بوده و ممكن است كه يكي از راه‌هاي انتقال و نشر شاهنامه و داستان‌ها و كسان آن در اين بخش از ايران، همين شاهنامه خوانان بوده باشند. شاهنامه خواني در معناي عام- و نه صرفاً شاهنامه‌ي فردوسي- از همان عصر محمود غزنوي رايج بوده است و كاراسي، نام يا لقب معروف‌ترين شاهنامه خواني‌ست كه از آن دوران به ما رسيده و گويا اصطلاح «شهنامه خوان» نخستين بار در ادب پارسي در شعر فرخي آمده است (¬ لسان 418:1357-420). جالب اين كه به گفته‌ي فردوسي در ديباچه‌ي شاهنامه، مدتي متن منثور شاهنامه‌ي ابومنصوري نيز در جمع خوانده مي‌شده است، ناصر خسرو در سفرنامه روايت مي‌كند كه در سال (438 هـ.ق.) با قطران در تبريز ديدار كرده و قطران: «ديوان منجيك و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني كه او را مشكل بود از من بپرسيد.» (ناصر خسرو 9:1373). اين نكته نشان مي‌دهد كه قطران، پيش از سال (438 هـ.ق.) با ديوان دو تن از شاعران ديگر خراسان، دقيقي توسي و منجبك ترمذي، كه تقريباً هم روزگار فردوسي بوده‌اند، آشنا و مانوس بوده است و خود همين موضوع نيز مانند چگونگي رسيدن شاهنامه به آذربايجان قابل تأمل است. مرحوم استاد ملك‌الشعراء بهار انتقال اين ديوان‌ها را نتيجه‌ي سرزمين گشايي‌هاي طغرل و آلب ارسلان سلجوقي و ارتباط خراسانيان و آذربايجانيان مي دانند (¬ بهار 65:1375 و 66) و روانشاد دكتر سجادي هم احتمال داده‌اند، اين زمان، در فاصله سال‌هاي (0420 تا 430 ه.ق.) باشد (¬ سجادي 73:1357). اما مسأله‌ي دسترسي قطران به ديوان دقيقي و منجيك- و حتي فرخي كه با دليل شباهت سبك قطران به اشعار او، احتمالاً ديوان وي را نيزي در دست داشته است- با شاهنامه دو تفاوت مهم دارد. نخست اين كه ديوان آن شاعران- و به گمان بسيار، از آن منجيك كه تا امروز باقي نمانده است- در مقايسه با شاهنامه بسيار كم حجم است و طبعاً استنساخ و جابه‌جايي آن‌ها آسانتر بوده، دو ديگر و مهم‌تر: موضوع مخالفت با شاهنامه و سياست تغافل و سكوت درباره‌ي آن در مقطع زماني مورد بحث است كه كتابت و انتقالش را محدود مي‌كرده در صورتي كه اشعار منجيك و دقيقي و فرخي، چنين منع و محدوديتي نداشته‌اند. از اين رو، شايد به رغم بي توجهي زمامداران و درباريان و نيز متون رسمي ادبي و تاريخي به شاهنامه، وارثان و حافظان اصلي حماسه‌ي ملي ايران يعني مردم، علاوه بر خواندن و نگهداشتن دستنويس‌هايي از شاهنامه در خانه، چه بسا در تكثير و توزيع آن نيز مي‌كوشيدند و به پايمردي آنها بوده است كه شاهنامه‌اي به تبريز و نزد قطران رسيده است. با وجود همه اين گمان‌ها كه برخاسته از عدم اشارات روشن‌گر در منابع مربوط به آن عصر و ابهام‌آميزبودن تاريخ آذربايجان (از 370-430 ه.ق) و آگاهي‌هاي بسيار اندك از دو دهه‌بي آغازين سرگذشت قطران است، در اين كه قطران با شاهنامه فردوسي و به طور كلي فرهنگ شاهنامگي، آشنايي دقيق و گسترده‌اي داشته است، به سختي مي‌توان ترديد كرد

(نقل از: ايران شناسي- دوره‌ي جديد، سال 17)

 

بازگشت