|
|
||
آذربايجان قفقازمهندس امیر یاوری افشار
سياست شوروي دربارهي ايران كه بوسيله عمال خود، رهبران حزب توده و فرقه تعقيب ميگرديد تجزيهي آذربايجان از ايران بود. بعد از فروپاشي شوروي اين سياست را گردانندگان آذربايجان قفقاز و ايادي آنان در خارج دنبال ميكنند. در اين مورد قبلا جادارد يادآوري شود كه مساله اساسي در ايران امروزي رهايي از بندها و ظلمت عقب ماندگي و قرون وسطايي است. در جهان سوم چيزي كه كم و نارساست نه وسعت خاك است، نه تعداد جمعيت و نه ثروتهاي طبيعي و غيره، چيزي كه اكنون در جهان سوم واقعا كم و نارساست و خلقهاي در حال رشد، احتياج حياتي به آن دارند همان رشد لازمست. خلقها بدون رشد لازم، مانند بچههاي خردسالي هستند كه قادر به حل مسائل خود نميباشند. علت العلل تمام دشواريها در جهان سوم يك چيز بيشتر نيست. آن هم عدم رشد كافي است. باين دليل هم قبل از آن كه مردم ما سرنوشت خود را به دست خود بگيرد و در كشور مردم سالاري پايدار و پيگيري بوجود بياورد، اصولا طرح مسائل ايالتي و قومي در ايران عملي خواهد بود ضد ملي كه غير از ايجاد تفرقه و جلوگيري رشد ملت و كشور ثمر ديگري نميتواند داشته باشد. ملت فرانسه سالهاي سال، رشد يافتهتر از مردم ايران است. در فرانسه مسايل قومي، تنها در سالهاي اخير شروع به مطرح شدن نموده است. ما ايرانيها در شرايط امروزي ايران تنها به طرح مسائل و اقداماتي در وطن خود نيازمند هستيم كه منحصرا در راستاي رسيدن به مردم سالاري و منافع و ملاحظات ملي ما بوده باشد. حالا طرح مسئله قومي و ايالتي در ايران چيزي است كه دشمنان ملت و ميهن ما در آرزوي آن هستند. بعد از نجات از اسارت بيماري عقبماندگي، بدون «كمك» باكو و مهاجرين قفقازي مقيم ايران هم ما قادر به حل مسائل داخلي ميهن خود خواهيم بود. همان گونه كه ملل رشد يافته بدون دخالت از خارج قادر شدهاند. ايران از نظر تاريخ و سنن ملي و ويژگيهاي اهالي ايالات مختلف خود قابل مقايسه با هيچيك از كشورهاي ديگر جهان نيست. بدين جهت نيز هيچ كدام از راه حلهاي مسئله قومي در كشورهاي ديگر، در مورد ملت و ميهن ما نميتواند صادق باشد. دخالت بيگانگان در امور داخلي ايران از هر كشوري و بهر نحوي از انحاء كه بوده باشد، از سويي هدف ديگري غير از برآورده ساختن منافع خود آنها نخواهد داشت. و از سوي ديگر اصولا هيچ بيگانهاي قادر نيست با تاريخ و روحيات و سنن ملي و خصوصيات وطن ما بهتر از خود ما ايرانيها آشنا باشد و در مورد مسايل ايران و از جمله مسئله قومي براي ما راه حل نشان بدهد. در هر حال، به عقيدهي برخي، اهالي آذربايجان قفقاز خلق جداگانهاي ميباشد. شهادت عيني من در اين مورد به شرح زير است: اگر صحبت بر سر رنگ پوست و قيافه و زبان باشد، اهالي آذربايجان قفقاز با ما ايرانيان ساكن ايالت آذربايجان فرق زيادي ندارند و يا تقريبا. ولي اگر صحبت بر سر تاريخ و روحيات و سنن ملي و مانتاليته و نظاير آن باشد، اهالي آذربايجان قفقاز ايرانيت خود را از دست داده و با ما بيگانه شدهاند. ما ايرانيان ساكن آذربايجان موقعي كه مثلا به تهران يا مشهد و اصفهان و شيراز و جاهاي ديگر ميرويم هميشه خود را در خانهي خود حس ميكنيم. به آساني ميتوانيم دوست و آشنا و رفيق و آمد و رفت و معاشرت و پيوند فاميلي با هموطنان ايالات ديگر ايران پيدا كنيم و عينا مثل آنست كه از آذربايجان خارج نشدهايم. در حالي كه در باكو و يا تركيه خود را بيگانه مييابيم. دوستي و آمد و رفت و زبان مشترك و غيره با آنها يا اصلا نداريم و يا خيلي محدود است. كلمهي «آذربايجاني» براي قفقازيها به معني مليت است. در حالي كه براي ما نماينده بخشي از مردم ايران است كه در قسمتي از خاك ايران به نام آذربايجان بسر ميبرند. ما را در باكو «همشهري» مينامند كه به سهمي جنبهي تمسخر و تحقير دارد. و اما صرفنظر از جنبهي تمسخر، گوياي آنست كه پيش از انقلاب اكتبر يعني موقعي كه سرحد در بين ايران و روسيه باز بود آذربايجانيهاي ايران در باكو به هم ديگر همشهري خطاب ميكردند و خود را از محليها جدا ميدانستند. اين جدايي و عدم يگانگي در بين ما و اهالي آذربايجان قفقاز واقعيتي است كه براي مشاهدهي آن كافي است يك نفر از آذربايجان ايران سري به باكو بزند. ساكنين آذربايجان قفقاز در مدت دو قرن جدايي از ايران نه تنها ايران، نه تنها ايرانيت خود را از دست دادهاند بلكه تاريخ خود را نيز در اثر تبليغات تحريفآميز روسها فراموش كردهاند. معمولا نميدانند كه آنها را روسيهي تزاري در تعقيب سياست اشغال زمينهاي ديگران در حدود دويست سال قبل از ايران جدا كرده است. در جزوهاي در سال 1969 ميلادي من تصريح كردهام كه «مهاجرين قفقازي مقيم ايران غير از زبان تركي با لهجهي قفقازي وجه مشترك ديگري با ما ندارند.» اين واقعيت طبيعتا با عمق بيشتري در مورد اهالي آذربايجان قفقاز هم صادق ميباشد. در باكو دانشجويان بارها از من ميپرسيدند « ما چه مليتي داريم.» براي آن كه در تاريخ خلقي به نام ملت آذربايجان و يا كشور آذربايجان پيدا نميكردند. در ضمن واژهي ملت مفهوم مشخصي ندارد. يوسف جوگاشويلي معروف به استالين كه خود را متخصص مسئله قومي در روسيه ميدانست زبان مادري واحد را يكي از شرايط ملت واحد بودن ذكر كرده است. اين نظر با واقعيت مطابقت ندارد. مثلا در سوئيس وجود سه زبان مادري مختلف مانع آن نيست كه ملت سوئيس از لحاظ يگانگي و يكپارچگي ملت نمونهاي در دنيا بوده باشد. نژاد و مذهب متفاوت نيز مغايرتي با ملت واحد بودن ندارد. در ايالات متحده آمريكا، سياه و سفيد و زرد و كاتوليك و پرتستان و مسلمان و يهودي و غيره، ملت واحد و يكپارچهاي را تشكيل دادهاند. در هر صورت تئوري باقي دربارهي زبان مادري و مليت و وابستگي يكي بديگري، چنان كه قبلا نيز اشاره شده است، تشبيه مغرضانه و بياساس است. موقعي كه يكنفر روستايي سادهي آذربايجاني كه فارسي آميخته با تركي حرف ميزند ميرود مثلابه مشهد و يا شهرهاي ديگر كشور، هيچ وقت حس نميكند كه از خانهي خودش خارج شده است، و يا هيچ گونه فرقي در بين خود و هموطنان فارسي زبانش مشاهده نميكند، هيچ نوع تبعيضي نميبيند، چهارشنبه سوري و نوروز و سيزده بدرش يكي است، كسي از تركي حرف زدن او نه ناراحت ميشود و نه ايرادي دارد و نظاير آن يعني اين كه اين روستايي سادهي آذربايجاني با اهالي مثلا اصفهان يا تهران ملت واحدي را تشكيل ميدهد و زبان فارسي را زبان فرهنگي و ملي خود ميداند. اين گونه مثلها فراوان هستند. مثلا در شمال شرق فرانسه اهالي آلزاس و لرن در خانه به آلماني صحبت ميكنند ولي با آلمانيها ملت واحدي را تشكيل نميدهند. پيش از جنگ در اثر تبليغات آلمان نازي در استانهاي نامبرده، جنبشهاي تجزيه طلبي و پيوستن به آلمان به وجود آمده بود. بعد از اشغال فرانسه دولت آلمان آلزاس و لرن را به خود ملحق نمود. پس از اين الحاق اهالي آلزاس و لرن، به زودي دريافتند كه به رغم زبان مادري مشترك، آلماني نبوده و بلكه فرانسوي هستند. و يا همچنين در اتريش كه بعد از پيوستن به آلمان بلا فاصله برايشان روشن شد كه با وجود زبان و نژاد و مذهب واحد، ملت تماما جداگانهاي ميباشند. تا جايي كه بعد از جنگ جهاني دوم عدم اعتماد فراواني نسبت به آلمانيها پيدا كردهاند. بدين ترتيب زبان مادري واحد را نميتوان مانند قالب و يا فرمول رياضيات به طور چشم بسته در هر جامعهاي بكار برد و براي خلقها، ملت سازي نمود. عامل تعيين كننده براي آن كه شماري از انسانها بتوانند در يك واحد جغرافيايي با هم زندگي كنند و ملت واحدي را تشكيل بدهند، تاريخ و روحيات و سنن و مانتاليته و امثال آنست. ما ايرانيان مقيم آذربايجان با اهالي استانهاي ديگر ايران، مانند دو برادر تني هستيم كه در خانه مشتركي به نام ايران با برادري و برابري مطلق زندگي ميكنيم. مطابق شهادت تاريخ چه در گذشته دور و چه در قرن اخير در هيچ زماني و در هيچ موردي در بين آذربايجان و ايالات ديگر ايران كوچكترين اختلاف و تضاد و تبغيض و دوگانگي و سوء تفاهم و غيره ديده نشده است. واقعيتي كه مويد وجود ملت واحد در ايران است. تاريخ همچنين گواه آنست كه زبان فارسي و نوروز و سيزده بدر و غيره را ديگران وارد آذربايجان نكردهاند. ايرانيت و زبان فارسي و سنن ملي ما، پيش از آمدن تركها در آذربايجان وجود داشت. زبان تركي را حكمرانان ترك وارد آذربايجان ساختهاند بدون آن كه بتوانند ايرانيت و زبان فارسي را از آذربايجان بيرون كنند. در واقع بر عكس، بعلت برتري فرهنگ و تمدن ايراني، حاكمان ترك زبان مجبور شدهاند، زبان فارسي و سنن ملي ما را بپذيرند و در داخل ايرانيان ساكن آذربايجان به تحليل بروند. از آنها غير از تركيِ مخلوط به فارسي، چيز ديگري در آذربايجان باقي نمانده است. در آذربايجان نژاد ترك وجود ندارد. براي تاييد و يا تكذيب آن ابدا لازم نيست كه يك نفر نژاد شناس باشد. از همان سرحد ايران به طرف تركستان قيافهها شروع ميكنند به عوض شدن. چشمها باريك ميشوند و استخوانهاي صورت برجسته ميگردند. تركمنها بيش از تركهاي ديگر با به ايران نزديك هستند و كمتر قيافهي مغولي و چيني دارند. معهذا تشخيص آنها از آذربايجانيها، اشكالي ندارد. در حالي كه تشخيص آذربايجانيها از اهالي استانهاي ديگر ايران محال است. در ضمن در خود تركيه نيز قيافهي تركستاني به چشم نميخورد. اهالي تركيه شباهتي به ساكنين تركستان ندارند. علاوه بر آن كه با محليها مخلوط شدهاند، طي صدها سال هم بچهها را از كشورهاي مفتوح به تركيه آورده و سرباز بزرگ ميكردند. يعني هر چه بيشتر خود را به تحليل ميبردند. به طوري كه اگر گفته شود در تركيه نژاد ترك وجود ندارد، چيزي كه هست زبان تركيِ مخلوط به عربي و فارسي است، اشتباه بزرگي نخواهد بود. وقتي كه آتش تجزيه طلبي در همه جا شعلهور بود، در ايران كوچكترين اثري از آن ديده نشده است، حالا اين آتش در حال خاموشي است. عللي كه در پيدايش سرمايهداري، خلقها و زبانها را از هم جدا ميكرد اكنون از بين رفته است. ديگر كسي نفاق و دشمني را در بين خلقها دامن نميزند. تا جايي كه ملل اروپا كه طي قرون متمادي سرگرم برادركشي بودند، حالا در صدد يگانگي برآمدهاند. در ايران كه در هيچ تاريخي جنبشهاي جدايي طلبي وجود نداشت، طبيعتا بعد از اين در بين استانهاي مختلف كشور وحدت و يگانگي ملي بيش از پيش، آهنينتر خواهد شد. چيزي هم كه مربوط به زبان محلي ما تركي باشد، به گونهاي كه بر كسي پوشيده نيست، آذربايجانيها در استعمال و نوشتن آن آزادي كامل دارند. اشخاص فراواني در آذربايجان هستند كه به تركي شعر ميگويند و آن را با آزادي تمام چاپ و پخش ميكنند. در آينده نيز اهالي آذربايجان، در جوار زبان رسمي و فرهنگي، هر محل و جايي كه براي به كار بردن زبان تركي در ايران لازم بدانند، نه كسي مخالف آن خواهد بود و نه امكان مخالفت خواهد داشت. در هر حال اين موضوعي است كه فقط مربوط به خود ما ايرانيان ساكن آذربايجان ميباشد. در اين مورد نه نيازي به درس گرفتن از همسايههاي خود داريم و نه از مهاجرين قفقازي مقيم ايران. در ضمن پدران ما نه تنها ايران را براي ما به جا گذاشتهاند، راه حل مساله قومي را نيز به ما نشان دادهاند. آن هم مطابق شهادت تاريخ، اين است كه وجود زبان محلي در آذربايجان، نه كوچكترين مغايرتي با ايرانيت ما دارد و نه با زبان ملي و رسمي و فرهنگي ما فارسي. بعد از فروپاشي رژيم شوروي در روسيه، طبيعتا صحبت تجزيهي آذربايجان از ايران ميبايستي كنار گذاشته شود. و اما هنوز هم در باكو اشخاصي هستند كه حاضر نيستند مقاصد تجاوز و توسعه طلبي شوونيستهاي روسي را از سر خود بيرون بريزند. آنها به خواب «آذربايجان بزرگ» و جدايي آذربايجان را از ايران، ادامه ميدهند. روزي در باكو در جشن سالگرد تشكيل فرقه]ي دموكرات[، من هم جزء مدعوين بودم. ميرزا ابراهيم اوف، به اصطلاح رييس جمهور آذربايجان شوروي در توجيه تجزيهي آذربايجان از ايران با لهجهي قفقازي فرياد ميزد: اگر سوسياليسم يك ده را هم آزاد كند: ميبرد يا ميبازد؟ حاضرين نيز جواب ميدادند: ميبرد در حالي كه از خود استالين گرفته تا امثال ابراهيم اوفها و دمداران آنان، به طوريكه تجربه نشان داد، در جهل و ناداني و بيخبري عميقي فرو رفته بودند. گردانندگان شوروي و كساني كه سرنوشت مردم در دست آنها قرار داشت، از چيزي كه كوچكترين آگاهي نداشتند، مساله قومي و شرايط تحقق و برد و باخت سوسياليسم بود. براي آنها، غصب و اشغال سرزمينهاي ايران، به معني آزادي و بردِ سوسياليسم بود. اولياي امور در باكو در مدت هفتاد سال، به گوش ساكنين آذربايجان قفقاز فرو بردهاند كه گويا آذربايجان ايران مستعمرهي فارسها است، لذا هر چه زودتر بايد «آزاد» شده و به باكو به پيوندند. اهالي آذربايجان قفقاز در اكثريت قريب به اتفاق خود، نه اطلاعي از تاريخ و گذشته خود دارند و نه از روابط ايرانيان مقيم آذربايجان با ساكنين استانهاي ديگر ايران. اگر رژيم شوروي وجود نداشت، يقينا اهالي آذربايجان قفقاز، ايرانيت خود و زبان فارسي را فراموش نميكردند. صابر كه از شعراي متاخر آذربايجان قفقاز است به فارسي هم شعر گفته است. رژيم شوروي در چهارچوب گرفتن و آنكادره]قالبي[ كردن جامعه، قاطعيت ويژهاي داشت. طي دهها سال، تلاش شده است كه زبان فارسي، زبان تماما بيگانهاي معرفي شده و به كلي فراموش گردد. به هر صورت، عنوان كردن « آذربايجان بزرگ» به وسيلهي ملت سازان باكو، علل مختلف دارد. يكي همان شوونيسم معروف است كه هدفش توطئه و تئوري بافي به منظور گمراه ساختن ساده لوحان و زود باوران در راستاي تجزيهي كشورهاي ديگر ميباشد. ديگري رهايي از خردي و ضعف است. باكو به علت خردي و ضعف خود در تلاش يافتن قدرت و وسعت است. وسيلهي يافتن قدرت و وسعت يا پيوستن آذربايجان قفقاز به مادر وطن يعني ايران است و يا الحاق بخشي از خاك ايران به باكو. ما نه دليلي براي تجزيهي وطن خود داريم، نه ترك تاريخ و سنن ملي و زبان فرهنگي خويش، فارسي و نه تعويض تصنعي نژاد و مليت خود به منظور همبستگي و يگانگي با تركان آسياي ميانه، چيزي كه گردانندگان باكو در صدد آن هستند. لذا تنها راه حل ممكن براي نجات از حقارت و ضعف، رجعت آذربايجان قفقاز به اصل خود و پيوستن به ايران ميباشد. براي چيزيكه آغوش ما ايرانيها هميشه باز خواهد بود. دست اندركاران آذربايجان قفقاز، از سويي افتخارات فراواني به شاهان صفوي دارند و از سوي ديگر با فراموش كردن تاريخ و نژاد و گذشتهي خود، نبردهاي شاهان صفوي را بر عليه تركها براي حفظ ونگهداري ايران و ايرانيت و زبان فارسي و سنن ملي ما ناديده گرفته و با دنباله روي از تركيه، در فكر پانتركيسم و وحدت مردم ترك زبان ميباشند. در حالي كه خونهاي ريخته شدهي پدران ما در آن نبردها، هنوز خشك نشده است. بالاخره صرفنظر از همه چيز، پدران ما خود را ايرانيان ساكن آذربايجان ميدانستند. حالا چه اتفاقي افتاده است و به چه دليلي ما بايد هويت خود را عوض كنيم و بر خلاف اسلاف خود، به طور مصنوعي تبديل شويم به تركهاي مقيم ايران و يا تركهاي آذري، آن گونه كه ملت سازان در تركيه و باكو ميگويند. در صورتي كه در حقيقت امر، ترك نبوده و بلكه ايرانياني هستيم كه به علت حوادث تاريخ در خانه به تركي مخلوط به فارسي صحبت ميكنيم. ما از پدر و مادر خود، ايراني به دنيا آمدهايم و اكنون چگونه ميتوانيم مليت ذاتي و طبيعي خود را تغيير داده و با تئوري بافي همسايگان خود، مبدل به ترك بشويم. در ضمن ايراني بودن ما، كوچكترين مغايرتي با افتخار ما به زادگاه خود آذربايجان به عنوان بخشي از خاك لاينفك ايران و تاريخ و اهالي دلير و ميهن پرست آن نميتواند داشته باشد. در اين جا، عبارت «مليت ايراني» در معناي داشتن نژاد و تاريخ و سنن ملي و زبان فرهنگي واحد و غيره با اهالي ايالات ديگر ايران به كار رفته است و نه مثلا داشتن شناسنامه ايراني و يا تبعيت ايراني. ما آذربايجانيها در واقع، بخشي و يا عضوي از ملت ايران هستيم و نه اين كه تركهايي ميباشيم كه در ايران زندگي ميكنيم و تبعهي ايران شدهايم.
نگارنده: مهندس امير ياوري افشار
سروان سابق توپخانه، عضو سابق حزب توده ايران، در سالهاي جنگ دوم جهاني جزء كساني بودم كه خيال ميكردند بشريت براي رهايي نهايي خود از فقر و محروميت و بيكاري و بيمسكني و جنگ و ديكتاتوري و غيره، راه حل ديگري غير از سوسياليسم از نوع شوروي را ندارد. بعد از كشف سازمان نظامي حزب توده، به عنوان مهاجر سياسي پنج سال در دانشگاههاي باكو و رستو و حدود هفت سال در ميان كادر فني و كارگران شوروي، در روسيه و اوكراين و عشقآباد، كار كردم. پس از ورود به شوروي به زودي برايم روشن شد كه اگر اكثر قريب به اتفاق تبليغات شوروي و حزب توده درباره نارساييهاي سرمايهداري صحت داشته باشد، در عوض اكثر قريب به اتفاق آن تبليغات درباره سوسياليسم شوروي خالي از هر گونه واقعيت است. برخلاف انتظار و باور خود ديدم كه هيچ يك از مسايل جامعه راه حل واقعي خود را پيدا نكرده است. ديكتاتوري، عدم هر گونه آزادي، امتيازات ، استثمار فرد از فرد، فساد و رشوه و دزدي، كاغذ بازي و بوروكراسي گسترده، سطح نازل زندگي، بيتفاوتي همگاني و نظاير آن، در جامعه حكمفرماست. فضاي شوروي و همقطاري با رهبران حزب توده و فرقه و پيروان آنها براي من يك نوع شكنجه روحي بود. وطن وخانواده و ثروت و مقام و جواني خود را در راه چيزي از دست داده بودم كه از آن نفرت داشتم. در هر حال، تصميم گرفتم به هر قيمتي كه شده باشد از شوروي خارج شوم. بعد از چهار سال تلاش و چانه زدن و بعضا ويزيت] احضار به[ زيرزمينهاي ك.گ.ب، بالاخره موفق شدم در سال 1966 ميلادي از شوروي خارج و به عنوان مهندس ساختمان به الجزاير بروم. حدود بيست سال قبل از فروپاشي اتحاد شوروي، به علت انتشار جزوهاي از حزب توده اخراج گرديدم. رهبران حزب توده اخراج مرا از حزب، با عبارات پايين توجيه كردهاند:
اخراج از حزب امير ياوري به مناسبت انتشار جزوهاي كه محتواي آن عبارت است از، تحريف آگاهانه واقعيات و تاريخ حزب، تحريف سياست ملي و خط مشي انترناسيوناليستي حزب، نشر اكاذيب و معجولات درباره روابط حزب ما با احزاب برادر، تحطئه خط مشي عمومي از جمله نفي مواد مرامنامه حزبي كه نقض فاحش و آشكار موارد زيرين اساسنامهي حزب، از حزب توده ايران اخراج ميشود. فصل 2ـ بند الف از شرايط عضويت، قبول برنامه و مبارزه در راه تحقق بخشيدن به آن و تبعيت از اساسنامه حزب فصل 4 بند هـ از وظايف عضو حزب كه بايد مبلغ مرام و سياست و خط مشي حزب باشد وبراي تحقق آن بكوشد. فصل 4ـ بند ز ـ كه بايد از هر عللي كه مخالف حيثيت و اعتبار حزب و ارگانهاي آن باشد بپرهيزد. هيات اجرائيه كميته مركزي حزب توده ايران
روزنامهي مردم ارگان كميتهي مركزي حزب توده، سال 1969 ميلادي ـ دورهي ششم شماره 60) من در آن جزوه گفته بودم: سوسياليسم شوروي و كشورهاي ديگر سوسياليستي به چيزي كه نخواهد رسيد، سوسياليسم واقعي است. سوسياليسم رهبران حزب توده و فرقه براي ما غير از انحطاط و بدبختي ثمر ديگري نخواهد داشت. جدايي آذربايجان از ايران، يك فاجعه ملي براي ما آذربايجانيها خواهد بود.
من نه در طلب پول و مقام به حزب توده پيوسته بودم و نه به علت تعلق به طبقات محروم جامعه. در اروميه مالك بودم و در تهران و اروميه خانه داشتم. از نظر طبقاتي نيز پدران بزرگ من، افسران ارتش قديم ايران بودند. پيوستن من به حزب توده، از يك سو به علت فقر و محروميت تحمل ناپذير مردم ايران بود. و از سوي ديگر، تبليغات شوروي و حزب توده كه راه حل تمام مسايل بشريت را به جهانيان وعده ميدادند. تا جايي كه اطلاع دارم، من تنها عضو حزب توده هستم كه نه به علل ديگر و بلكه فقط به علت پرده برداري از چهرهي شوروي و ساير كشورهاي سوسياليستي و همچنين رهبران حزب توده، بيست سال قبل از سقوط ديوار برلين از حزب توده، يعني از كمونيسم بينالمللي اخراج گرديدهام.
|
||