|
يك نامه
از محمد امين رسولزاده
كاوه بيات
اگر چه محمد امين رسولزاده (1884 ـ 1954) بيشتر به عنوان يكي از رجال
برجسته قفقاز كه نقش مهمي در تاسيس جمهوري آذربايجان ايفا كرد شهرت دارد
ولي نام و نشان او در تاريخ معاصر ايران نيز مهم و درخور توجه است.
رسولزاده، پس از آن كه در يك مرحله از نهضت مشروطه با يك همدلي آشكار و
ديدگاني تيزبين، براي پارهاي از جرايد باكو گزارشهايي از اين پيكار تهيه
و ارسال داشت. در يك مرحله ديگر، يعني در پي سرنگوني محمدعلي شاه نه در
مقام يك ناظر و گزارشگر، بلكه به عنوان يك انديشه پرداز سوسيال دموكراسي و
يكي از گردانندگان اصلي روزنامه ايران نو، در شكلگيري نهضتي موثر واقع شد
كه تا مدتها بعد، تاثير عمدهاي بر تحولات سياسي ايران بر جاي گذاشت.
با پيش آمد تحولاتي چون مداخله فزاينده روسيه تزاري در امور داخلي ايران و
همچنين گسترده شدن تنشهاي سياسي داخلي، نهضت مشروطه كه در تلاش تثبيت
دستاوردهاي خود بود، لطمات و ضايعات ديگري را نيز متحمل شد، يكي از
مهمترين اين لطمات و ضايعات از دست دادن رسولزاده بود. و اين « از دست
دادن» فقط به آن خلاصه نشد كه وي به ترك ايران وادار شد. بسياري از ديگر
فعالان سياسي آن ايام نيز راه هجرت در پيش گرفتند؛ ايران، رسولزاده را به
كلي از دست داد زيرا وي در استانبول جذب گروههاي ترك گرا شد و از آن پس
توان خود را كه توان خرد و ناچيزي هم نبود در اين راه به كار انداخت.
فعاليتهاي بعدي رسولزاده در اين عرصه كه در نهايت به تاسيس يك كشور مستقل
در بخش مسلماننشين جنوب قفقاز و « آذربايجان» نام نهادن اين سرزمين منجر
شد، خود موضوع مهم و گستردهاي است كه پرداختن به آن در حوصله اين يادداشت
نميگنجد. ولي آن چه كه در اين زمينه ميتوان گفت ـ كه سخن را به موضوع
اصلي اين يادداشت نيز ميرساند ـ آن است كه به رغم تمامي اين دگرگونيها و
رخدادها چنين به نظر ميرسد كه رسولزاده به ندرت ايران و آن پيوند ديرينه
را از نظر دور داشته است.
مهمترين منبعي كه در اين زمينه موجود ميباشد، يادداشتي است به قلم سيد
حسن تقيزاده كه در سال 1346 شمسي به مناسبت فوت دوست قديماش، محمد امين
رسولزاده منتشر شد. وي در اين يادداشت پس از اشاره به سجاياي اخلاقي و
خصوصيات سياسي رسولزاده و مراحل نخست زندگاني و فعاليتهاي سياسي او در
قفقاز كه مقدمهاي شد بر همراهي و همكاري فعالانه رسولزاده در نهضت
مشروطيت ايران، به مباني اين دوستي اشاره دارد كه در اين دوره و در چارچوب
همكاري تنگاتنگي شكل گرفت كه به تشكيل حزب دموكرات ايران و انتشار روزنامه
« ايران نو»، منجر شد. آن دو، بعد از تبعيد از ايران براي مدتي نيز در
استانبول بودند، سپس روز و روزگار، راه و روالي به كلي متفاوت از هم در پيش
رويشان نهاد. با اين حال دوستي و مكاتبات گاه به گاهشان تا پايان عمر
رسولزاده ادامه يافت.
تقيزاده در اين يادداشت از رسولزاده به عنوان « يكي از مردان نامدار
فوقالعاده» ياد ميكند كه « .. مردي تربيت شده و صاحب منطق قوي و سليم...
و با ايمان به مرام خود و فداكار و جان نثار و مجاهد.. كه نظاير او در اين
سازمان در حكم معدوم و شايد در همه دنيا معدود است...» علاوه بر اين اوصاف
و بسياري از ويژگيهاي مثبت ديگر كه در ادامه اين يادداشت آمده بود،
تقيزاده يادآور « ... فعاليت سياسي پرشور او در ايران و براي ايران...»
شده و اين نكته را نيز خاطرنشان ساخت كه رسولزاده « تا آخر زندگاني علاقه
و محبت خود را به ايران از دست نداد...»
با علم به آن که ميدانيم اندك زماني بعد از خروج رسولزاده از ايران، او
راه و روالي به كلي متفاوت از پيش اتخاذ كرد و همان گونه كه تقيزاده نوشت
« به واسطه تمايل ... به تركهاي مفرط آن زمان و حزب اتحاد و ترقي و غيره،
ايرانيان با او كدورت پيدا كردند...» و بعدها نيز با مشاركت فعال و تعيين
كننده در تحركاتي كه به « آذربايجان» خوانده شدن خانات سابق باكو و گنجه و
شيروان ... در جنوب شرق قفقاز منجر شد، اين « كدورت» را به سوظني اساسي
تبديل كرد. ]از اين رو[، در نظر اول ابراز چنين شور و احساسي از جانب
تقيزاده، عجيب و دور از ذهن مينمايد.
با آن كه تقيزاده در بخش ديگري از همان يادداشت و در واكنش به پرسش
رسولزاده از او كه با توجه به دلتنگيهاي و كدورتهاي پيش آمده، آيا هنوز
هم ميتواند او را دوست خود بداند يا خير، نوشته بود كه به عقيده وي «
دوستي حقيقي يك مقام آسماني است و سياست و طريقههاي ديگر امور زميني، كه
در جوهر علوي آسماني نميتوانند تاثيري داشته باشند»، معهذا از معدود
اسناد و مدارك بر جاي مانده در اين زمينه چنين به نظر ميآيد كه حتي در «
سياست و طريقههاي ديگر امور زميني...» رسولزاده نيز نشانههايي از نوعي
منطق و اعتدال به چشم ميخورد كه در صورت توجه و علاقه طرف ايراني اين
موضوع ميتوانست به عنوان يك زمينه مساعد براي دستيابي به تفاهم بيشتر،
مورد بهرهبرداري قرار گيرد.
رسول زاده كه هم به لزوم جلب حمايت و پشتيباني ايران از استقلال قفقاز واقف
بود و هم از نياز ايران به وجود يك حوزه حايل در برابر روسيه به صورت يك
قفقاز مستقل آگاهي كامل داشت، از بحث و گفتوگو درباره « آذربايجان»
ناميدن، اران يا خانات بعدي جنوب قفقاز كه زمينهي اصلي سوتفاهم موجود ميان
ايران و جمهوري آذربايجان را تشكيل ميدهد رويگردان نبود، و در همان مراحل
اوليه كار يعني در مراحل پاياني جنگ اول جهاني، در پاسخ به ابراز
نگرانيهاي جرايد ايران از بابت احتمال « آذربايجان» ناميدن بخشهاي مسلمان
نشين قفقاز، در اين زمينه وارد بحث شد. در اواخر اوت 1918 خود شخصا بيانيه
تاسيس جمهوري آذربايجان را به سفارت ايران در استانبول، تسليم كرد. بعدها
در بهار 1302 يعني چند سالي پس از سقوط جمهوري آذربايجان و شروع يك دوره
جديد تبعيد در استانبول نسخهاي از « جمهوري آذربايجان، چگونگي شكلگيري و
وضعيت كنوني آن» كتاب جديد الانتشار خود را به سفارت ايران تقديم كرد. و
چندي بعد در زمستان همان سال، طي نامهاي كه به تقيزاده نوشت، از اين سخن
به ميان آورد كه « ... از سو تفاهماتي كه در افكار عمومي ايران پيدا شده
است، دايما متاثرم و در جستوجوي واسطههايي كه بتوانند اين سوتفاهمات را
برطرف كنند...» و در اين زمينه خواهان « ارشادات صلاحيتدار» تقيزاده بود.
در ادامه همين نامه، رسولزاده ضمن اشاره به سوتفاهمهاي پيش آمده از لزوم
« موجوديت يك ايران قوي» سخن به ميان ميآورد و در توضيح بيشتر ميافزايد:
«... اگر در بالاي سر ما يك حكومت مقتدر ايراني وجود داشت، روسها نه به
اين سهولت ميتوانستند وارد باكو شوند و نه در قفقازيه اين همه فجايع را
ميتوانستند مرتكب گردند...»
همانگونه كه اشاره شد، رسولزاده در پيشبرد اين امر از طرح هر بحث و نظري
استقبال ميكرد و در اين زمينه به تقيزاده نوشت: « در اين خصوص كه اتخاذ
چه نوع حركتي در آذربايجان قفقازيه (يا به تعبيري كه شما مناسب ديدهايد
اران) ضروري و اصلح ميباشد، با كمال خلوص نيت و اطمينان منتظر دريافت
تصورات شما هستم و از همين حالا تاييد ميكنم كه نظريات شما نه تنها به هيچ
وجه مرا ملول نخواهد ساخت بلكه برعكس، بسيار مستفيذ و ممنون نيز خواهيم شد
و در مقابل صميمت شما بسيار شاكر خواهيم بود.»
ولي متاسفانه اين همان انتظاري است كه هيچگاه برآورد نشد. ريشهي اين
كوتاهي را كه اينك به يك سنت اساسي در نحوه رويكرد ما به مسايلي از اين دست
تبديل شده، به روشني ميتوان ملاحظه كرد. براي مثال هنگامي كه در بهار 1302
رسولزاده نسخهاي از كتاب جمهوري آذربايجان خود را به سفارت ايران تقديم
داشت، سفارت ضمن اشارهاي به تلقي خاص رسولزاده از بحث آذربايجان، لزوم
جدي گرفتن اين موضوع و مقابله فكري و نظري با آن را نيز خاطر نشان ساخته
بود؛ ميرزا اسحق خان مفخمالدوله كه در اين دوره سفارت ايران را در تركيه
عهدهدار بود، در يادداشت ضميمه كتاب مورد بحث از اين نوشت كه رسولزاده
«... ضمن شرح تاريخ آذربايجان و عادات و اخلاق اهالي آن سعي ميكن كه تبريز
را مركز آذربايجان يعني قطعات واقعه در طرفين رود ارس به قلم داده و بفماند
كه از قديم الايام ملل ساكنه در شمال و جنوب رودخانه مزبور داراي زبان
واخلاق مشترك بوده و در حقيقت از يك نژاد و اصل ميباشند و هيچ تناسبي
ندارد كه نام خود را ايراني گذارده و يا مقهور نفوذ لساني و اخلاقي (فارس)
شوند...» و در ادامه توضيحات خود را توصيه كرده بود كه
« ... براي منع اين قسم تبليغات كه بالمره ضديت با ايران است، به موقع و
مقتضي است كه اولا براي فهم اصل مقصود مولف كتاب مقرر فرمايند آن را يكي از
بزرگان تاريخ و زبان به فارسي ترجمه كرده و ثانيا از روي اسناد و دلايل
تاريخي مقالات مسلسل يا كتابي براي بطلان اين نشريات تاليف نموده طبع و نشر
نمايند و مخصوصا آن را در بلاد آذربايجان و مابين ترك زبانان ايران پراكنده
نمايند. كه بعدها كسي نتواند به اين قبيل تبليغات مسخره مبادرت نمايد.»
ولي متاسفانه نه فقط اين توصيه كه هر دو وجه آن درست بود، يعني هم لزوم
اقدام براي فهم و شناسايي صحبت طرف مقابل و هم ضرورت پاسخگويي بدان، به
جايي نرسيد بلكه در مراحل بعد نيز به رغم تلاشهاي گاه به گاه رسولزاده
براي فتح باب مذاكره و گفتوگو، اين مهم هيچگاه بر رخوت و غفلت حاكم تاثير
نگذاشت.
يكي از اين تلاشها ارسال نامهاي بود از سوي محمدامين رسولزاده به سفارت
ايران در 24 ارديبهشت 1305 كه در آن رسولزاده به عنوان « رييس قوميته
استقلال آذربايجان قافقاس» خواستار رسيدگي به حال و روز مساواتيهاي
پناهنده در خاك ايران شده بود.
اگر چه رويكرد سفارت ايران در استانبول در توضيح اين نامه در مقايسه با
واكنشهاي مرسوم مقامات ايراني در قبال اين مسايل، نسبتا مثبت و دوستانه
بود ولي آن نيز موثر واقع نشد. سيد محمد صادق طباطبايي سفير وقت ايران در
استانبول، پس از توضيحاتي چند در باب پيشينه سياسي رسولزاده كه « ...
سابقا ايراني متعصب بود، در اسلامبول ترك شديدي بوده، در زمينه پان تركيزم
و بسط آن در عالم و متحد كردن و يگانه بودن عناصر ترك و تمايل آنها به اين
مقصد نطقها مينمود...» در توضيح فعاليتهاي كنوني آنها خاطرنشان ساخت كه
« ... اصل مقصد آنها آزادي و استقلال وطن خودشان است و تمام اقدامات آنها
بر عليه روس بالشويك و حكومت روسها بر جنوب قفقاز است و چنان كه از نشريات
آنها آشكار است ـ نسخههاي مجله مزبور ينگي قفقاز را به سفارت مرتبا
تاكنون فرستاده است ـ اين دسته ايران را پس از تركيه مامن ـ براي خود تصور
ميكنند كه در مواقعي كه از طرف بلشويكها طرف تعرض و تعقيب واقع شوند، خود
را به خاك ايران انداخته و در پناه بوده، مصون و مامون باشند و سفارت
تاكنون اقداماتي بر عليه مصالح ايران، از آنها كشف نكرده است و اگر واقعا
در اين زمينه هم چيزي باشد خيلي مخفي است...»
ولي با اين حال همانگونه كه اشاره شد، اين نامه رسولزاده و توضيحات نسبتا
مثبت سفارت استانبول نيز در اين زمينه كارساز واقع نشد و مقامات ذيربط
واكنشي در قبال آن نشان ندادند.
در واقع تنها در پي وصول نامه بعدي رسولزاده در اين زمينه، يعني نامه 26
اكتبر 1929/4 آبان 1308 وي بود كه نه فقط مواضع و خواستههاي رسولزاده به
نحوي صريحتر از پيش بيان شد، بلكه براي نخستين بار مواضع مقامات ايراني در
اين خصوص نيز روشن گرديد.
اين نامه كه ... در اوايل آبان 1308 به محمد علي فروغي نماينده مخصوص ايران
براي حل و فصل مسايل مرزي ايران و تركيه در استانبول تسليم شد كه براي
مخبرالسلطنه هدايت ـ رييس الوزراي وقت ايران ـ ارسال گردد.
در اين نامه نيز كه آن را بايد درچارچوب مكاتبات پيشين رسولزاده و
انتظاراتش از ايران مورد ارزيابي قرار داد، وي پس از اشاراتي چند به سوابق
تلاشهاي استقلالطلبانه مسلمانهاي قفقاز، اهميت استقلال اين حوزه حايل با
توجه به مخاطرات ناشي از توسعهطلبي روس و سياست سركوبگرانه روسيه بلشويك
در قفقاز، خواستار آن شده بود كه ميان حزب مساوات و مقامات ايراني رشته
مذاكراتي در اين زمينه آغاز شود. تيمورتاش وزير در بار پهلوي كه در اين
دوره عملا اداره امور سياست خارجي ايران را برعهده داشت و نامه مزبور را
نيز مخبرالسلطنه براي اظهارنظر به وي داده بود، خواستههاي رسولزاده را
غير قابل پذيرش تشخيص داد.
تيمورتاش در مخالفت با مذاكره با مساواتيها سه دليل عمده عنوان كرد: يكي
خصومت آنها نسبت به ايران در دوره زمامداري كوتاه مدتشان در باكو و «
اختراع اسم آذربايجان براي بادكوبه» دوم، چيرگي غير قابل اجتناب تركها بر
قفقاز در صورت رفع سيطره روسيه از آن حدود كه با منافع ايران مغايرت داشت و
دليل سوم نيز امكان برانگيختن ضديت و نگراني شوروي در صورت « همدستي و
همآوازي ايران با دشمنان شوروي».
اگر چه هر يك از اين دلايل، دلايل قابل تامل و در خور توجهي بودند و شايد
هم در شرايط خاص آن دوره نيز ميتوانستند موجه باشند ولي بر يك ديدگاه
راهبردي و دورنگر در اين زمينه استوار نبودند. اصولا عيب كار اين بود ـ و
هست ـ كه هيچگاه در اين زمينه يك چنين ديدگاه تشكيل هم نشد.
به هر حال پديدهاي به اسم حزب مساوات و كميته مركز ملي آذربايجان قفقاز
وجود داشت و در سطح منطقهاي فعال بود. گروه نسبتا چشمگيري از اعضا و
هواداران اين حركت در كشور به صورت پناهنده زندگي كرده و در نتيجه تحت
حمايت ايران بودند. علاوه بر اين، به رغم پيوند اساسي و تاريخي شكلگيري و
استقلال جمهوري آذربايجان با پديده تركگرايي و سياستهاي منطقهاي عثماني
تركيه كه در يادداشت تيمورتاش نيز بدان اشاره شد، بروز گاه به گاه نوعي تنش
ميان تشكيلات رسولزاده و تركها كه از همان بدو تاسيس جمهوري آذربايجان با
مداخلات فزاينده نظاميان عثماني در امور دولت آذربايجان و حذف عملي
رسولزاده از صحنه تحولات آن حدود تا پايان اقتدار عثمانيها، آغاز شد و در
اين دوره نيز دور جديدي از اين تنشها در حال شكلگيري بود، اتخاذ رويكرد
متفاوتتري را اقتضا ميكرد.
آنچه رسولزاده در يكي از نامههايش به تقيزاده از آن به عنوان طرح گاه
به گاه اتهاماتي از سوي تركها مبني بر
« انگليس چي» و حتي « ايرانچي» بودن وي مطرح كرد، واقعيت داشت و احتمالا
تلاشهاي رسولزاده براي فتح باب مذاكره و ارتباط با دولت ايران نيز بيشتر
از بابت همين گونه نگرانيها بود؛ نگرانيهايي كه بالاخره در اوايل دهه
1930 / 1310 رسول زاده را وادار به ترك تركيه كرد.
متاسفانه ايرانيان طبق معمول از اين فرصت، نيز استفاده نكردند و امكان
مذاكره با يكي از بهترين شخصيتهايي را كه ميتوانست نظر به اعتبار و علايق
ايراني خود، زمينه تفاهم و يا حداقل تلاش در جهت پيشرفت در اين زمينه را
فراهم آورد از دست دادند.
بازگشت
|