|
پان توركيسم و ارزش علمي و تاريخي آن
بخش نخست
دكتر انور خامهاي
به تازگي كتابي به دستم افتاد به نام «قرون عثماني» كه نويسندهاي آمريكايي
به نام لرد كين راس آن را نوشته و در آمريكا در 1977 چاپ و منتشر شده است.
پس از مطالعهي آن ملاحظه كردم كه اين كتاب نيز مانند كتابهاي ديگري كه
در سالهاي اخير دربارهي تـاريخ تركيه و امپراتوري عثماني ترجمه و منتشر
شده، بـا انگيزهي سياسي نگاشته شده و به ويژه در بخش مربوط به برخوردهاي
آن كشور و ايـران در زمان صفويه، آكنده از اشتباهات تاريخي است كه احتمالا
بـا نيات خاص و به منظور بهرهبرداريهاي تبليغاتي و سياسي به رشتهي تحرير
درآمده است. گرچه نقد اين كتاب و نظاير آن از گنجايش يك مقاله بيرون است
ليكن ذكر يك نمونه فاحش از اين تحريفهاي تاريخي و نشان دادن بطلان آن و
انگيزههايي كه محرك اين گونه تحريفهاست را ضروري دانستم.
در اين كتاب به عنوان قلمرو امپراتوري عثماني و گسترهي آن در زمان صفويه،
نقشهاي ارائه شده است كه به هيچ وجه بـا واقعيت وفق نميدهد... در اين
نقشه بخشهاي مهمي از اراضي تحت حاكميت ايـران در آن زمان، جزو امپراتوري
عثماني نشان داده شده است، مانند آذربايجان و لرستان كه استان كردستان
كنوني نيز جزو آن آمده، قراباغ (اران يا جمهوري آذربايجان كنوني)، گرجستان،
ارمنستان، داغستان و حتي بخشي از خوزستان كه اين سوي شطالعرب ميان خرمشهر
و بندر (امام خميني) قرار دارد. شكي نيست كه چنين تحريف تاريخي بيسونيت و
انگيزههاي خاص سياسي نبوده است. ليكن براي اين كه حقيقت تاريخي كاملا
آشكار شود، ناگزيريم نگاهي به تـاريخ آن دوران يعني پيدايش دودمان صفوي و
جنگهايي كه ميان اين دولت و نيروهاي عثماني روي داده است بيفكنيم.
پيش از پيدايش اين دودمان، يعني درست در زماني كه دولت عثماني دوران اقتدار
و توسعه طلبي خود را در شرق و غرب بغازها آغاز كرده بود، ملت ايـران بدترين
ايام تـاريخ خود را ميگذارند و گرفتار پراكندگي، ناامني و آشوب بود. امراي
جور پيشهي غير ايراني مانند اميران مغول، تاتار و تركمان بر هر گوشه از
اين سرزمين مسلط شده و بر سر قدرت بيشتر بـا يكديگر به جنگ و ستيز مشغول
بودند و حتي گاهي براي پيروزي بر رقيب خود، دست به دامان دشمنان ايـران
مانند ازبكان، عثمانيان و استعمارگران پرتقالي ميشدند. در مغرب ايـران دو
دسته امراي آققويونلو و قرهقويونلو كه هر دو از تاتاران بودند هر كدام بر
بخشي از آذربايجان، كردستان و لرستان چنگ انداخته و بـا هم سرگرم كشمكش
بودند و شگفتانگيز اين كه هر دو گروه به دربار عثماني به چشم پشتيباني
براي خود مينگريستند. كما اين كه در همين نقشه نيز قلمرو امارات آنها جزو
اراضي امپراتوري عثماني قرار گرفته است. در ناحيهاي قدري شماليتر،
شروانشاه كه از بازماندگان دودمان سلجوقي بود، حكومت ميكرد و داعيهي
استيلا بر سراسر اين منطقه را داشت.
در شرق ايـران ازبكان فرصت به دست آورده و از سمرقند تـا قندهار را مورد
تاخت و تاز قرار داده و شهرهاي مرو، هرات و مشهد را تصرف كرده بودند.
مهمتر از اين، اختلاف و نفاقي بود كه ميان طايفههاي قزلباش وجود داشت.
اين قبايل گرچه همه صوفي و مريد شيخصفيالدين اردبيلي بودند و از جانشينان
او شيخ جنيد و شيخ حيدر پيروي ميكردند اما بر سر فرماندهي و سروري، بـا هم
رقابت و كشمكش داشتند. در چنين شرايطي سلطان عثماني چون شكستامير
آققويونلو از شيخ حيدر و صوفيان از جان گذشته پيرو او را مشاهده كرد و
فهميد به وسيلهي امراي دستنشاندهي تاتار خود نميتواند بر آذربايجان و
ايالات ديگر ايـران تسلط يابد، تصميم گرفت خود وارد معركه شود و كار را
تمام كند. از اين رو بـا سپاهي بزرگ كه شمار سربازان آن را تـا دويست هزار
نفر ذكر كردهاند و 300 عراده توپ داشته است به قصد تصرف تبريز به
آذربايجان حملهور گرديد.
اما در اين فاصله، تحول مهمي در ايـران روي داده بود. اسماعيل پسر 18
سالهي شيخ حيدر توانسته بود تمام پيروان پدرش را متحد و مجهز سازد و در
تبريز تاجگذاري كند و دودمان صفويه را تشكيل دهد. اسماعيل بـا 25 هزار
سرباز كه فقط 4 هزار نفر آنها سواره و بقيه پياده بودند و اسلحه آتشين نيز
نداشتند به مصاف ارتش عظيم عثماني شتافت. در دشت چالدران دو طرف بـا هم
روبهرو شدند. عثمانيها توپخانهي خود را در تپهاي كه مسلط بر ميدان جنگ
بود مستقر كرده و تفنگچيان خودر ا پيشاپيش سپاه قرار داده و 20 هزار سوار
را به عنوان محافظ آنها گمارده بودند. جنگ بـا شليك 300 توپ آغاز شد و
تلفات سنگيني به نيروي ايـران وارد آمد. شاه اسماعيل تصميم گرفت به هر
بهايي هست توپخانهي دشمن را نابود كند. بنابراين بـا يكصد سوار زبده،
سپاهيان دشمن را دور زد و از پشت سر از تپه بالا رفت و به توپچيان عثماني
حمله كرد. آنان كه منتظر چنين حملهاي نبودند توپها را رها كردند، بعضي
كشته و بقيه پراكنده شدند. آن گاه شاه اسماعيل توپها را منهدم كرد و به
سرعت به اردوي خود بازگشت. انفجار توپها و نابودي آنها در لشگريان عثماني
و لوله افكند و روحيهي آنان را متزلزل كرد. لذا سلطان سليم كه خود
فرماندهي سپاه را برعهده داشت بـا 20 هزار سوار در پناه شليك مداوم
تفنگچيان به نيروي ايـران يورش برد ولي در برابر چهار هزار سوار شاه
اسماعيل متوقف شد. شليك مداوم تفنگچيان عثماني تلفات سنگيني بر سربازان
ايراني وارد كرد به گونهاي كه در پايان جنگ از 25 هزار نيروي ايـران فقط
دو هزار نفر باقي مانده بودند. از اين رو، شماه اسماعيل به تقاضاي شيخ
شبستري و براي جلوگيري از محاصره شدن سپاه خويش و حفظ جان بقيهي سربازان،
فرمان عقبنشيني صادر كرد تـا بعد بـا گردآوردن نيروي تازهنفس از نو بر
دشمن بتازد. بدينسان عثمانيها براي نخستين بار تبريز و ديگر شهرهاي
آذربايجان را تصرف كردند اما بخش اعظم نفرات و تجهيزات خود را از دست داده
بودند. تلفات عثمانيها را 41 هزار نفر ذكر كردهاند و 1900 نفر از آنان
نيز اسير شده بودند در حالي كه از ايرانيها حتي يك نفر هم اسير نشده بود.
شاه اسماعيل بيدرنگ درصدد جبران اين شكست برآمد و توانست بيشتر امراي
قزلباش را بـا خود متحد سازد و نيروي بزرگ و منظمي فراهم آورد. افزون بر
اين، گروهي از افراد خود را بـا سلاحهاي آتشين مجهز ساخت. سپس به
آذربايجان شتافت و تبريز را محاصره كرد. عثمانيها كه در جنگ چالدران تلفات
فراواني داده بودند و در تبريز و شهرهاي ديگر آذربايجان نيز بـا دشمني و
كارشكني مـردم مواجه ميشدند، صلاح خود را در اين ديدند كه تبريز و نواحي
ديگري را كه اشغال كرده بودند تخليه كنند و به سرزمين عثماني عقب بنشينند.
شاه اسماعيل آنان را تـا آن سوي مرزهاي ايـران تعقيب كرد و تلفات زيادي بر
ايشان وارد ساخت و حتي بخشي از خاك عثماني را در پيرامون درياچهي وان تصرف
كرد.
بدينسان در تمام مدتي كه عثمانيها آذربايجان را در اشغال داشتند، از يكي
دو ماه تجاوز نميكرد و حتي در بعضي نوشتههاي تاريخي مدت سلطهي آنها را
بر تبريز دو هفته ذكر كردهآند. بـا وجود اين،در همين مدت كوتاه اين شهر
را كه يك ميليون جمعيت داشت و مركز بازرگاني و صنعت بود غارت و ويران كردند
و هنگام تخليه نيز عدهي زيادي از زنان و دوشيزگان و هنرمندان ايراني را به
اسلامبول كوچ
دادند.2
جنگ چالدران به شاه اسماعيل و جانشينش شاه طهماسب فهماند كه بدون سلاحهاي
آتشين و به ويژه توپهاي سنگين و سبك نميتوان در برابر دشمنان مقاومت كرد.
از اين رو به تجهيز نيروهاي خود با سلاحهاي مدرن پرداختند و توپخانهي
كافي و فوجهاي تفنگچي فراهم آورد. متاسفانه پس از مرگ شاه طهماسب اوضاع
ايـران مغشوش و آشفته شد. شاه اسماعيل دوم كه بر تخت سلطنت نشست آدمي
فاسد، عياش، زنباره، و آلوده به استعمال مواد مخدر بود و بـا اميران و
وزيران خود به درشتي رفتار ميكرد. از اين رو آنها از وي مكدر و بيزار
بودند و براي پشتيباني خود از نفوذ زنان درباري استفاده ميكردند. بدينسان
دربار صفوي عرصهي توطئهي زنان درباري و روساي ايلهاي قزلباش شد كه هر يك
در گوشهاي از كشور كوسلمنالملكي ميزدند.
شاه اسماعيل دوم بر اثر رفتار زشت خود بـا توطئه درباريان كشته شد و جانشين
او محمد خدابنده كه قبلا به دست سلفش كور شده بود،توان ادرهي كشور را
نداشت و در دوران وضع كشور آشفتهتر و پريشانتر گرديد ودر هر گوشهي آن
آشوب و توطئهاي برخاست. ازبكان سراسر خراسان را كه شامل بلخ و هرات نيز
بود عرصهي تاخت وتاز خود قرار داردند. در لرستان و بلوچستان نيز عشاير ...
سر به شورش برداشتند. اين وضع زمينه را براي سلطان عثماني آماده ساخته بود
تـا از نو به ايـران حملهور گردد. لذا شروع به دستاندازي به سرزمينهاي
غرب ايـران كرد و بيآن كه بـا مقاومت زيادي مواجه شود آذربايجان و قراباغ
و بخشي از غرب ايـران را تـا حوالي همدان تصرف كرد.
در چنين احوالي سلطان محمد خدابنده در گذشت و شاهعباس اول كه جواني نوباوه
بود به تخت سلطنت نشست. او گرچه جوان بود اما بـا هوش و زيرك و از فنون
جنگي و سياست آگاه بود. او در همان آغاز سلطنت متوجه شد كه بـا وضع آشفته و
پريشاني كه كشور دارد و در هر گوشهاي ياغياني فرمانرواني ميكنند، جنگ
بـا عثماني براي نجات آذربايجان و نواحي اشغالي غرب جز به شكست نخواهد
انجاميد و باقيماندهي استقلال ايـران نيز به خطر خواهد افتاد. لذا به
سلطان عثماني پيشنهاد صلح يعني در حقيقت خاتمهي جنگ داد و طرفين موقتا وضع
موجود را پذيرفتند. (سال 998 .ق).
اين صلح مسلح به شاهعباس امكان داد كه بـا خيال آسوده از جانب غرب به
تمشيت و اصلاح امور كشور بپردازد. او نخست ياغياني را كه در غرب و جنوب
كشور آشوب به راه انداخته بودند سركوب كرد و امنيت را در اين نواحي برقرار
ساخت. سپس بـا تمام قوا متوجه خراسان شد و ازبكان را تار و مار كرد و به آن
سوي رود جيحون عقب راند.
شاه عباس افزون بر اين، در نيروي نظامي و دفاعي كشور نيز تحول عمدهاي
ايجاد كرد. تـا آن زمان نيروي نظامي ايـران از سپاهيان ايلهاي قزلباش و
صوفيان فدايي مرشد كامل تشكيل ميشد. اين دستهي اخير ضابطهي معيني
نداشتند و تعدادشان كم و زياد ميشد و فرماندهانشان تغيير ميكردند. لذا
نميشد روي آنها زياد حساب كرد. اما سپاهيان ايلهاي قزلباش كه نيروي
عمدهي نظامي را تشكيل ميدادند، هر كدام تابع روسا و فرماندهان خود بودند
و در هنگام جنگ از فرماندهي واحد و متمركزي پيروي نميكردند. افزون بر اين
گاه به رقابت بـا هم ميپرداختند و در جهت مخالف هم عمل ميكردند. بدين سان
شاه صفوي نيروي منظم و مطمئني در اختيار نداشت. شاه عباس اين نقص را برطرف
كرد و از ميان پيروان خود و داوطلبان ديگر سپاه منظمي به نام «سپاهخاص»
تشكيل داد كه شامل 120 هزار سوار و 20 هزار پياده بود. اين سپاهيان مزدور
بودند و به تناسب مقام خود حقوق ميگرفتند، در حالي كه پيش از آن چنين
نبود.
شاه عباس كاراسلاف خود را در جهت مدرن كردن تجهيزات ارتش و مسلح ساختن آن
بـا سلاحهاي آتشين تكميل كرد و نيرويي داراي 500 عراده توپ و هزاران
تفنگچي تشكيل داد. اكنون هنگام پس گرفتن سرزمينهاي اشغال شده از عثمانيها
فرا رسيده بود. لذا از قزوين كه پايتخت بود بـا لشگري عظيم به آذربايجان
حمله كرد و پس از 11 روز به نزديكي تبريز رسيد.
مـردم اين شهر همين كه از اين خبر آگاه شدند، تاجهاي 12 ترك قزلباش را كه
از بيم عثمانيها پنهان كرده بودند بيرون آوردند و بر سر نهادند و شعار شاه
سوني آشكار كردند و پيشاپيش ورود قواي دولتي و لوله و غوغا به راه انداختند
و بدينسان همراه سپاه شاه عباس وارد تبريز شدند. هر كس از عثمانيان كه به
دست مـردم ميافتاد بيدرنگ به هلاكت ميرسيد چنان كه سربازاني از دشمن كه
زنان تبريزي اختيار كرده بودند از سوي خويشاوندان آن زن از پاي درآمدند و
سرهايشان در كوچه و بازار ميافتاد. سربازان عثماني از ترس مـردم به قلعهي
تبريز پناه بردند. ليكن سودي نداشت و سپاهيان عثماني تار و مار شدند عدهاي
كشته و بقيهي به سوي سرزمين عثماني فرار كردند.
شاه عباس پس از فتح تبريز به نخجوان وايروان حمله كرد. نخجوان به سرعت تصرف
شد، اما سردار عثماني مدتي در قلعهي ايروان پايداري كرد،ليكن در اوايل
1013 .ق، تسليم شد. سپس شاه عباس سرداران خود را مامور فتح قراباغ و
عراق عرب كرد و سربازان ايراني تاقارص و ارزروم بـا كاميابي پيش رفتند و
بغداد و بصره را تصرف كردند. خود شاه عباس ارمنستان و گرجستان را از اسارت
عثمانيان آزاد ساخت و جمعي از ارمنيان را همراه خود به اصفهان آورد كه در
آن زمان پايتخت دودمان صفويه شده بود.
اما درعثماني پس از مرگ سلطان محمد، پسرش احمد به جاي او نشست و درصدد
جبران شكستهاي گذشته برآمد و سردار معروف خود چغالاوغلي را كه فرنگي زاده
بود بـا صدهزار نفر به ايروان و شيروان فرستاد ولي او كاري از پيش نبرد و
بـا دادن تلفات زياد عقب نشست. در بهار 1014 سپاه ايـران قلعهي وان را
محاصره كرد و شكست سختي بر عثمانيان وارد ساخت و غنايم فراواني از جمله چند
صد عدد توپ از آنها گرفت. در سال 1015 ايرانيان قراباغ، گنجه، شيروان،
شماخي، باكو و دربند را تصرف كردند و عثمانيان و دستنشاندگان آنها را
يكسره از اراضي ايـران بيرون راندند.
در چند سال بعد نيز جنگ ميان ايرانيان و عثمانيان در خاك آن كشور يعني
پيرامون قارص، وان، ارزروم و حوالي رود فرات در عراق ادامه داشت تـا
سرانجام در 1025 قراداد صلحي ميان طرفين منعقد گرديد كه طبق آن دولت عثماني
متعهد شد، هيچگونه ادعايي نسبت به اراضي كه سابقا متصرف شده بود نداشته
باشد و دولت ايـران نيز قبول كرد سالي 200 بار ابريشم به عثماني تحويل دهد.
بـا وجود اين، جنگ به ويژه در عراق عرب ادامه يافت و ارتش ايـران عثمانيها
را تـا آن سوي فرات عقب راند. همچنين حملهي وسيع عثمانيها به ارمنستان و
آذربايجان در 1026 بـا شكست سختي روبهرو شد. عاقبت در 1027 دوباره قرارداد
صلح ميان دو دولت تجديد شد و طرفين مرزهاي پيش از سال 998 دو كشور را به
رسميت شناختند اما اين بار ايرانيان هيچگونه تعهدي براي تحويل ابريشم به
عثماني نپذيرفتند.
ادامه دارد
بازگشت
|