|
پانتوركيسم و ارزش علمي آن
(بخش دوم)
دكتر انور خامهاي
از مجموع آن چه گفتيم معلوم ميشود كه تنها در مدت 14 سال يعني از 998 تـا
1012 بر اثر شرايط آشفتهي دوران ايـران بخشي از كشور ما... موقتا در اشغال
نيروهاي عثماني بوده است. ليكن از سال 1912 تـا 1915 نخست آذربايجان و سپس
تمام زمينهاي ديگري كه عثمانيها اشغال كرده بودند از دست آنها آزاد شد و
حتي بخشهايي از خاك عثماني... تـا سال 1027 در تصرف ايران بود و تمام
كوششها و حملات عثمانيها براي بازپس گرفتن سرزمينهاي گذشته بـا شكست
روبرو شد. پس اگر بتوان اشغال موقت چند ولايت از ايـران را دليل قرار دادن
آنها در قلمرو عثماني دانست و مرزهاي امپراتوري عثماني را چنان كه در نقشه
]كتاب[ مزبور آمده ترسيم كرد. به همين سان ميتوان نقشهي ديگري رسم كرد
كه اين مرز را آن سوي وان و ارزروم و عراق قرار بدهد. بنابراين ترسيم چنين
نقشهاي آن هم از سوي يك استاد دانشگاه آمريكايي، جز انگيزهي سوسياسي او
چيز ديگري را نشان نميدهد؛ انگيزهاي كه در زير موجبات و هدفهاي آن را
مورد بحث قرار خواهيم داد. اما نكتهي مهمتر اين است كه چرا چنين
كتابهايي به فارسي ترجمه ميشود و چرا وزارت ارشاد مجوز انتشار آنها را
ميدهد بي اين كه دست كم در مقدمهي آن توضيحي دربارهي اين تحريفهاي
تاريخي و انگيزههاي سومولف آن براي روشن شدن ذهن خوانندگان، افزوده شود؟!
اين كه در كتابهايي از اين دست و بـا نقشهها و تـاريخ تراشيهاي از اين
گونه بخواهند، آذربايجان و يا بخشهاي ديگري از كشور ما را متعلق به
امپراتوري سابق عثماني جلوه دهند يا در نشرياتي كه به خرج دولت تركيه منتشر
ميشود، شاعر ايـران پرست آذربايجان محمد حسين شهريار را پير و شاعران
تركيه معرفي كنند و حتي اگر تني چند از آذربايجانياني را كه در اسلامبول يا
آنكارا درس خواندهاند زير نام «همايش اروميه» گرد هم آورند و نغمهي شوم
جدايي آذربايجان از ايـران و پيوند آن به تركيه را ساز كنند، هيچكدام از
اينها از ميهندوستي مـردم آذربايجان ذرهاي نخواهد كاست و نه علقهاي در
آنان نسبت به تركيه پديد نخواهد آورد. همهميدانند كه اينها دنبالهي
نظريهنژادپرستانه پان توركيسم است كه از يك قرن پيش عوامل تبليغاتي
تركيه همواره در بوق دميدهاند بي آن كه حاصلي از آن عايدشان شود.
پان توركيسم و بئس البدل آن پان تورانيسم چه ميگويند و چه ميخواهند؟
نظريهپردازان پان توركيسم معتقدند تمام اقوام و مليتهايي كه از شرق اروپا
گرفته تـا ديوار بزرگ چين قراردارند و داراي شباهتهاي زباني، مذهبي،
عادات و آداب سنتي و اخلاقياند، در حقيقت يك ملت را تشكيل ميدهند و بايد
به گونهي ملت واحدي به هم پيوند يابند و قدرت سياسي، نظامي و فرهنگي بسيار
نيرومندي تشكيل دهند كه بتواند رسالت تاريخي خود را در برابر هندي و چيني
نگهداري كند و به انجام رساند.
ضياگوك نظريهپرداز معروف پانتوركيسم، آن را چنين تعريف ميكند: «ملت
چيست؟ چه پيوندي كه ما داريم ميتواند بر پيوند نژادي، قومي، جغرافيايي و
سياسي برتري داشته باشد؟ جامعهشناسي تعيين ميكند كه اين پيوند وحدت در
تربيت و فرهنگ يعني وحدت در احساس است. ملت به هيچ وجه يك گروه نژادي،
خوني، حغرافيايي يا تجمع اجباري نيست، بلكه ملت از افرادي تشكيل شده كه
زبان مشترك، مذهب مشترك، اخلاف مشترك و ... داشته باشند، يعني از يك تربيت
بهرهمند شده باشند... هر جا يك فرهنگ غالب باشد آن جا يك ملت است... هدف
ناسيوناليسم ترك اين است كه در اين اجتماع بزرگ كشورها فقط يك فرهنگ غالب
باشد».7
اين نظريه بـا علم و واقعيت مطابت ندارد. ملتهاي بزرگ جهان بيشتر از يك
نژاد يا دست كم از تيرههاي مختلف يك نژاد تشكيل شدهاند. نمونهي كامل آن
ايالات متحده آمريكاست كه بـا آن كه كمي بيش از دو قرن از عمرش ميگذرد،
اكثريت مطلق ساكنان آن از نژاد انگلوساكسون يا ژرمني و به هر حال
اروپايياند. به همين ترتيب كانادا، استراليا، نيوزلاند كه همه عمري كمتر
از ايالات متحده دارند اكثريت ساكنانشان از نژاد اروپاي شمالي يا جنوبي مي
باشند. من از كشورهاي آمريكاي لاتين ديگر سخني نميگويم چون نام آن معرف
ساكنانش و همنژادي آنهاست؛ يا از كشورهاي اروپايي، آسيايي و آفريقايي كه
به ندرت ممكن است از نژادهاي ناهمگوني تشكيل شده باشند مانند آفريقاي جنوبي
كه آنها هم اگر بخواهند به ملت واحدي تبديل شوند بايد به سوي همنژادي پيش
روند. اضافه كنيم كه ممكن است در درون يك كشور كه اهالي آن همنژادند ميان
تيرههاي مختلف آن جنگ و كشمكش وجود داشته باشد مانند سرزمين فلسطين و جنگ
اعراب و اسرائيل كه در اين صورت آنها را نبايد ملت واحدي بشماريم. به
عبارت ديگر همنژادي شرط لازم يك ملت بودن هست اما شرط كافي نيست.
در مورد اشتراك مكان نيز همين واقعيت وجود دارد يعني كشوري را ميتوان يافت
كه بخشها و استانهاي آن به هم چسبيده نباشند اما يكپارچكي مكاني دليل
وحدت ملي نميشود. نموهي آن اختلاف ميان ايرلنديها و انگلستان و نيز
اهالي باسك بـا اسپانياست.
اكنون به ويژگيهاي كه گوكآلپ براي وحدت ملي ذكر كرده است بپردازيم. نخست
تكلم به زبان واحد. البته همزباني شرط مهمي براي وحدت ملي است اما شرط
لازم نيست. ملت سويس كه مـردم آن از ميهنپرستترين مـردم جهانند. به چهار
زبان حرف ميزنند كه سه تاي آنها يعني آلماني، فرانسه و ايتاليايي رسميت
دارد ولي استانهايي كه به زبان روماند سخن ميگويند گرچه رسمي نيست اما
هيچگونه محدوديتي از نظر آموزش يا انتشارات به اين زبان ندارند. در بلژيك
نيز دو زبان فرانسه و فلامان رسميت دارد، بـا وجود اين در ميهن پرستي
بلژيكيها شك و ترديدي وجود ندارد. از سوي ديگر، عكس آن نيز صادق است، يعني
همزباني دليل هم مليتي نيست. آلمان و اتريش به يك زبان حرف ميزنند و
ادبيات مشترك دارند، اما دو ملت جدا از هماند. نيمي از مـردم بلژيك يعني
والونها به زبان فرانسله تكلم ميكنند اما جزو ملت فرانسه نيستند. فرانسوي
زبانان سويس نيز بـا آن كه هم مرز فرانسهاند اما خود را سويسي ميدانند نه
فرانسوي، اين مطلب در مورد آلماني زبانان و ايتالياييزبانان سويس هم صدق
ميكند. اوليها، هم زبان و هم مرز اتريشيها هستند اما جزو ملت اتريش
نيستند و ايتاليايي زبانان سويس كه در آن سوي جبال آلپ چسبيده به ايتاليا
ميزيند نيز خود را از ملت ايتاليا جدا ميپندارند و بسياري نمونههاي ديگر
براي اين واقعيت در دنياي كنوني ميتوان يافت. پس زبان مشترك نه شرط لازم
براي داشتن مليت واحد است و نه شرط كافي براي آن.
تمام آن چه درباره زبان گفتيم دربارهي مذهب مشترك نيز ميتوان مشاهده كرد.
نه مذهب مشترك شرط مليت واحد است و نه اختلاف مذهبي منافي داشتن آن.
نمونهي كامل آن كشور خودمان است كه در آن شيعه، سني، مسيحي، كليمي و
زردشتي همه خود را ايراني ميدانند و براي دفاع از حاكميت و تماميت ارضي
آن،از جان و مال آمادهي فداكارياند. در بسياري از كشورهاي ديگر
خاورميانه مانند مصر، سوريه، لبنان، تركيه و ... نيز وضع مشابهي وجود
دارد. در اغلب كشورهاي اروپايي كاتوليكها، پروتستانها و ارتدكسهادوش به
دوش هم از منافع مليشان دفاع ميكنند. اما عكس آن يعني جنگ و جدال ميان
مردمان هم مذهب به اندازهاي در تـاريخ بشر فروان بوده است كه نيازي به
برشمردن آن نيست. تنها كافي است به دو جنگ بزرگ جهاني اشاره كنيم كه دهها
ميليون تلفات آن عمدتا پيروان مسيح بودهاند.
اما بايد اعتراف كنيم كه منظور جناب گوكالپ را از اخلاق مشترك درست
نفهميدهايم. چون اگر مقصود از آن ويژگيها روحي و رواني است مانند تندخويي
يا نرمدلي. كرامت يا خست،دروغگويي يا صراحت، بدجنسي يا خوش طينتي، كه
اينها حالاتي فردي و خصوصي است كه بيشتر تابع محيط خانوادگي، آموزشي و
اجتماعي است كه در آن پرورش يافتهاند و چون اين محيط براي افراد يك ملت
حتي يك شهر بسيار بـا هم متفاوت است، چگونه ميتوان خصلتي مشخص براي تمام
افراد يك كشور تضمين كرد؟ مثلا گفت همهي آنان راستگو، نرمخو، سخي، دلير و
پاكدامن هستند؛ يا برعكس تندخو، سنگدل، دروغگو، خسيس، موذي و ناپاكند.
بديهي است در هر ملتي همه جور اخلاقي وجود دارد و اگر بعضي خصلتها در ميان
ملتي در برههاي از زمان كمي رايجتر از معمول باشد بستگي به شرايط تاريخي
آن ملت در آن دروان دارد و بـا تغيير زمان و شرايط،اين وضع نيز تغيير
خواهد كرد. مگر اين كه معتقد باشيم اين خصلتها ناشي از خوني است كه در
رگهاي افراد اين ملت يا قوم جريان دارد و چون اين خون همواره پاك يا ناپاك
باقي خواهد ماند آن خصلتها نيز عمومي و هميشگي است؛ يعني مانند نژادپرستان
معتقد باشيم كه ملتي يا قومي برگزيدهي خداوند و داراي تمام خصلتهاي
پسنديده است و رسالت نجات و رستگاري بشريت را برعهده دارد. بنابراين سرنوشت
بشريت بستگي به پيروزي او بر ملتهاي ديگر و سلطهاش بر سراسر جهان دارد.
اين نظريهي نژادپرستانه كه نازيها و هواداران هيتلر، فاشيستهاي پيرو
موسوليني و صهيونيستها و امثال آنها آن را تبليغ كردهاند و ميكنند از
نظر تاريخي شكست خورده و مطرود و مردود شده و از نظر علمي نيز بطلان آن
مسلم گرديده است.
همانگونه كه در پيش گفتيم، پانتوركيستها مدعياند همهي اقوام و مردماني
كه از آن سوي بغازها تـا انتهاي آسياي مركزي يعني ديوار چين به زباني غير
از فارسي يا روسي و گرجي و ارمني و ... حرف ميزنند، همه شاخهها و
تيرههايي از يك ملت بزرگ و نيرومندند كه بر اثر ستمهاي تاريخي از يكديگر
جدا ماندهاند و وظيفهي تاريخي آنهاست كه بكوشند از نوزير يك پرچم گردآيند
و كيان توانمندي پديد آورند كه نه تنها در آسيا بلكه در سراسر جهان موثر
باشد.
ببينيم دلايل آنها براي اثبات اين مدعا چيست. نخستين دليل آنها زبان
مشترك است. يعني مدعياند همهي اينها در اصل زبان واحدي داشتهاند كه بعد
بر اثر شرايط نامساعد مختصر تغييراتي در آنها روي داده است. اين ادعا از
بيناد باطل است چون اين زبانهاي بسيار متنوع را ميتوان به چند دسته تقسيم
كرد كه از ريشه بـا هم متفاوتند:
1ـ قبايل معروف به ترك كه در قرن دوم و سوم هجري در ماوراالنهر نخست به
خدمت اميران ساماني درآمدند و سپس دين اسلام را پذيرفتند و به خدمات خلفاي
عباسي درآمدند و سرانجام دودمان غزنوي را تاسيس كردند و بر افغانستان و
نيمي از ايـران حكومت كردند؛
2ـ قبال اغوزياغز كه از آسياي مركزي به ايـران هجوم آوردند و افزون بر
غزنويان دودمانهاي ايراني تبار مانند آلبويه و آلزيار را برانداختند و
دودمان سلجوقيان را بنا نهادند. كه افزون بر سراسر فلات ايـران بر آسياي
صغير و عراق عرب و شامات تـا كرانهي مديترانه مسلط شدند و حتي بغداد را
تصرف كرده و خليفهي عباسي را دست نشاندهي خود ساختند. بخشي از اين قوم
بعدا جدا شده ودر نواحي شرقي آسياي صغير دودمان سلجوقيان روم را تشكيل
دادند كه پايتخت آن قونيه بود. سپس در ميان اين قبايل نيز تفرقه افتاد و يك
تيره از آنها به غرب آسياي صغير و آناتولي مهاجرت كرد. يكي از هفت طايفهي
اين تيره به نام عثمان اوغلو، استان كوچكي را جوار اسلامبول در اختيار گرفت
كه به تدريج به امپراتوري عثماني مبدل شد.
3ـ اقوام گستردهي مغول كه تحت رهبري چنگيزخان سراسر ايـران و ماورالنهر و
عراق عرب را مورد هجوم قرار دادند و دودمان ايلخانان مغول را جانشين خلفاي
عباسي كردند.
4ـ قبايل تاتار كه نخست شمال ماوراالنهر سواحل شمالي درياي خزر را اشغال
كردند و سپس بـا گسترش و تقويت نيروهاي خود به فرماندهي تيمور لنگ به
ايـران و عراق و قفقاز حمله كردند و دودمان گوركاني را تاسيس كردند.
اين انديشه رايج كه همهي اين اقوام منشا واحد داشتهاند يعني در محل
واحدي كه آن را توران ناميدهاند،پديد آمده رشد و نمو كرده و از آنجا به
مهاجرت پرداختهاند پايهي علمي و مستدلي ندارد بلكه برعكس دلايل و شواهدي
وجود دارد كه بطلان آن را نشان ميدهد و ما بعدا ذكر خواهيم كرد. اما يك
نكته مسلم است و آن اين كه همهي آنها در بخشهاي مختلفي از سرزمين بسيار
گستردهاي كه از اورال تـا مرز چين در استپهاي جنوب سيبري واقع است،نشات
گرفتهاند. همين منطقه به سوي غرب و اروپا (ژرمنها، گوتها، هونها و
اسلاوها) يا به سوي جنوب (آرياييهاي ايراني و هندي) مهاجرت كرده بودند.
اما دلايل ما بر بطلان نظريهي مبتني بر مبدا و موطن واحد اين اقوام يعني
بنيادپان تورانيسم عمدتا عبارت است از اين كه:
الف ـ اگر مهاجرت اين اقوام از مبدا واحدي انجام ميگرفت، يعني همه دستها
و گروههايي از يك قوم بودند، منطقا ميبايست مهاجرت آنها مستمر و پشت سر
هم يا بـا فاصلهي زماني كوتاه باشد در صورتي كه ميدانيم اين مهاجرتها
بـا فواصل زياد يعني حدود دو قرن از هم انجام گرفته است. تركهاي غزنوي در
قرن سوم هجري، غزها در قرن پنجم، مغولان در قرن هفتم و تاتارها در قرن نهم
به كشور ما حمله و سلطهي خود را بر آن آغاز كردند. بدينسان ميان مهاجرت
هر كدام از اين اقوام بـا هم حدود دو قرن فاصله بوده است.
ب ـ هر يك از اين اقوام هنگام يورش به ايـران سلطه قوم قبلي را از بين برده
و حتي دودمان آن را بر باد داده است، در حقيقت مانند دشمن خونخواري بـا آن
قوم رفتار كرده است. اين نشان ميدهد كه پيش از اين هيچگونه آشنايي و
رابطهاي ميان آنها وجود نداشته است.
پ ـ طرز رفتار و روش فرمانروايي اين اقوم در ايـران تفاوت فاحش بـا هم
داشته است. تركان غزنوي به زبان و ادبيات فارسي اهميت و ارزش بسيار
مينهادهاند و حتي خود نيز ميكوشيدهاند اين زبان را بياموزند. آنان نسبت
به دين اسلام بسيار معتقد و متعصب بودند و به خليفهي عباسي احترام و تبعيت
كامل نشان ميدادند. غزهاي سلجوقي به ويژه نخستين پادشاهان اين دودمان كمتر
از غزنويان به زبان و ادبيات فارسي اهميت ميدادند و بيشتر به تشويق زبان
عربي همت ميگماشتند. براي خليفهي عباسي نيز ارزش زيادي قايل نبودند و او
را دست نشاندهي خود ميپنداشتند. اما ايلخانان مغول كلا براي ادبيات فارسي
ارزشي قايل نبودند و كتابخانههاي بزرگي را به آتش كشيدند. آنها گرچه دين
اسلام را پذيرفته بودند اما آخرين خليفهي عباسي را نمدمال كردند. سرانجام
تاتارها دشمن زبان و ادبيات فارسي بودند و در نوشتههاي خود زبان ما را بـا
واژههاي نامانوس و بدآهنگ تاتاري بيالودند.
براي اين كه تفاوت اين اقوام و زبان آنها را بـا هم دريابيم، كافي است
ياساي چنگيزي را بـا توزوك تيموري مقايسيه كنيم و آثار معماري و هنري اين
دو دوره را بـا هم بسنجيم. البته در هر كدام از اين قومها، زبان تيرهها و
طايفههاي مختلف نيز بـا هم كم يا بيش فرق داشته است. اما آن چه مهم است
اين واقعيت است كه تمدني به نام توراني هيچگاه وجود نداشته و نظريهي
پانتورانيسم از بنياد جعلي و ساختگي است و به همين سان پانتوركيسم؛ يعني
گردآوردن اقوام ايلاتي بـا سنتهاي مختلف و زبانهاي كم و بيش متفاوت تحت
عنوان ملت ترك يك تحريف و جعل بزرگ علمي وتاريخي است. آيا ميتوان اهالي
آناتولي و مردمان آذربايجان، اران، تركمنستان، ازبكستان، قرقيزستان،
قزاقستان، مغولستان و ... را ملتي واحد دانست؟ تـا آن جا كه مربوط به
جمهوريهاي سابق شوروي در آسياي مركزي و قفقاز است، زبانشناسان شوروي بـا
تحقيقات عميق نشان دادهاند كه هر كدام از اينها داراي زباني مستقل و مجزا
هستند. يكي از شاخصههاي دولت شوروي در آغاز تشكيل اتحاد جماهير شوروي براي
تعيين مليتها، زبان مستقل ملي بود؛ در نتيجه كميسيوني از كارشناسان و
مخصصان زبان تشكيل شد و پس از بررسيهاي مبسوط، اين كميسيون هر كدام از اين
جمهوريها را داراي زباني مستقل تشخيص داد.
تفاوت ميان اين زبانها به اندازهاي است كه مثلا تركمنها زبان قرقيزها را
نميفهمند و ازبكها زبان آذربايجانيها را. من شخصا اين واقعيت را مشاهده
كردهام. در ميان «پنجاه و سه نفر»،ما يك تركمن داشتيم به نام آناقليج خضر
بابا و چند نفر آذربايجاني اصيل هم داشتيم. هر وقت آناقليج به تركمن حرف
ميزد، آنها اصلام نميفهميدند. ميان تركي اسلامبولي و تركي آذربايجاني هم
تفاوتهاي زيادي وجود دارد، اما به فرض اين كه اين اختلافات هم وجود نداشت
باز موجب آن نميشد كه آذربايجانيهاي خودمان را بـا اهالي آناتولي از يك
نژاد يا يك ملت تصور كنيم. زيرا اولا، زبان تركي فقط از چند قرن پيش به
مـردم آذربايجان تحميل شده و پيش از آن مـردم اين ايالت به زبان فارسي سخن
ميگفتهاند ونشانهي آن اشعار شاعراني مانند قطران است. ثانيا، پيوندهاي
عميق تاريخي كه قدمت آن به زمان زرتشت ميرسد، آذربايجان را چنان بـا
بخشهاي ديگر ايـران به هم پيوسته است كه از هم ناگسستنياند. تـاريخ به ما
نشان ميدهد كه هر زمان بيگانگان ئوطئهاي براي جدا ساختن آذربايجان از مام
ميهن طرح كردهاند، مـردم آذربايجان پيشاپيش صفوف ديگر ملت ايـران بـا آن
به پيكار برخاسته و آن توطئه را در هم شكستهاند.
پانوشتها:
1ـ تـاريخ صفويه، دكتر احمد تاجبخش، ص 119 و بعد.
2ـ همانجا.
3ـ دليران جانباز، دكتر ذبيحالله صفا، صص 30 ـ 255.
4ـ همانجا.
5 ـ «فصلنامهي خاورشناسي تركيه» سال اول، شمارهي 1 و 2، صص 160 و بعد.
6ـ همان، ص 238
7ـ ريچاردهارتمان، ضياگونآلپ و اصول پانتوركيسم، صص 9 ـ 588. به نقل از
نادرستي فرضيههاي نژادي، تاليف پروفسور شاپور رواساني.
8 ـ امپراتوري گسسته، هلن كارردانكوس، ترجمهي دكتر غلامعلي سيار، صص 7
ـ256.
|