چاپ متن

سخني چند پيرامون ستارخان سردار ملي و مجلس ايران در 1287


علي‎زرينه ‎باف


سال 1287 خورشيدي سالي تيره و شوم براي مردم آذربايجان، به ويژه‎ تبريزيان بود مظفر‎الدين شاه كه فرمان مشروطيت ايران را صادر و با انتخاب مجلس شوراي ملي از منتخبين طبقات ششگانه جامعه آن روز و استقرار حكومت قانون موافقت كرده و مي‎رفت كه تحول مناسبي در مسير كشور‎داري به وجود آيد، درگذشت و محمد‎علي ميرزا كه بار سنگيني از خود‎خواهي و بي‎خردي بر دوش داشت و متكي بر روسيان بود، بر تخت شاهي جلوس كرد.
وي مي‎خواست بار ديگر استبداد و حكومت وحشت را برقرار نمايد و در انجام اين منظور، پس از مشورت با سفارت روس و « شاپشال» و « لياخوف» ] سركردگان قواي قزاق[ از تهران خارج و باغ شاه را مركز اعمال خود بر عليه مشروطيت و آزادي‎خواهان قرار داد. وي لياخوف افسر‎ قزاق روسي را به حكومت نظامي تهران گمارد و دستور داد، مردم را خلع سلاح كرده و مجلس شوراي ملي را از پيش پا بردارد ...
از روز سه شنبه دوم تير ماه صف‎بندي محمد‎ علي شاه و مجلسيان در برابر يكديگر شكل تازه‎اي به خود گرفت، حدود ششصد تن تفنگدار در مجلس گرد آمدند و خود را براي حفاظت خانه ملت آماده كرده بودند. در اين ميان، بعضي از افسران قزاقخانه و هم‎چنين وزيراكرم، حكمران معزول تهران نيز به مجلسيان پيوسته و براي نگهداري مجلس مي‎كوشيدند. لياخوف چهار عراده توپ در جلو مجلس مستقر و نيز محوطه مدرسه سپه‎سالار را اشغال كرده بود و قزاقان نمي‎گذاشتند كسي از مجلس خارج گردد ...
هر دو سو آماده ايستاده بودند كه در اين ميان افسران روسي به آتش ‎باري با توپ پرداختند و چون مي‎خواستند از ورود سيد‎جمال الدين افجه‏اي از ملايان آزادي‎خواه به محوطه‎ي مجلس جلو‎گيري كنند، به تير‎اندازي به سوي مجلس پرداختند.
حدود يك ساعت جنگ به شدت ادامه داشت. كساني از نمايندگان مجلس كه از آتش‏فشاني توپخانه به وحشت افتاده بودند، ديوار پشت مجلس را شكافته خود را به پارك امين‎الدوله رساندند.
توپ‎هاي لياخوف، هم‎چنان مجلس را، بمباران و ويران مي‎كردند و پس از ساعت‎ها جنگ و گريز و ويراني‎هايي كه گلوله‎هاي توپ پديد آورد، سربازان و دسته‎هاي تاراجگران به ميان آمده و مجلس و خانه‎هايي را كه در دسترس خود داشتند، غارت كردند و انجمن آذربايجان كه سرسختانه دفاع كرده بود و خانه‎هاي ظل السلطان و انجمن مظفري را تاراج كرده و حتي در و پنجره‎اش را نيز كندند و بردند.
داويد فريزر خبر‎نگار انگليس‎ كه در محل حاضر و ناظر بوده مي‎نويسد:

جنگ را تنها يك مشت مجاهدان آذربايجان كردند ... مجاهدين با آن كه مي‎توانستند لياخوف را بزنند ولي خودداري كردند زيرا مي‎پنداشتند اگر او را بكشند روس‎ها مستقيما مداخله مي‎كنند كما اينكه در آذربايجان كردند ...
روز سه‎شنبه دوم تير ماه 1287 كه در تهران، بمباران مجلس روي داد، دولتيان در تبريز جنگ راه انداختند و بر سر مجاهدان تاختند و مناره‎هاي سيد حمزه‎ و صاحب الامر و جاهاي بلند ديگر را سنگر قرار داده و تير‎اندازي مي‏كردند. شجاع نظام مرندي كه تير‎انداز ماهري بود يكي از مناره‎هاي صاحب‎الامر را پايگاه قرار داده و با شليك هر گلوله يك نفر را از پاي در مي‎آورد.
در تهران جنگ تا حوالي ظهر ادامه داشت و پس از آن قزاق‎‎ها پيروز شدند و وارد مجلس گشتند و به تخريب و غارت آن پرداختند و كساني را كه مي‎خواستند دستگير كرده و باغ شاه بردند. آقاي يونس مرواريد در كتاب « ادوار مجالس قانون‎گذاري در دوران مشروطيت» ـ صفحه 197 مي‎نويسد:

پس از كودتاي سه‎شنبه دوم تير ماه 1387 و تعطيل مشروطه اول و برقراري حكومت استبدادي توسط محمد‎علي‏شاه و عناصر طرفدار وي به حمايت ]روسيان[ دولت‎هاي خارجي و با متواري شدن آزادي‎خواهان، سكوت و آرامش موقتي، بر خلاف ميل طرفداران حكومت قانون و روشن‏فكران برقرار شد ولي در زير سكوت و ارامش موقتي، نطفه انقلاب و جنبش آزادي‎خواهي به رشد خود ادامه مي‎داد و عمليات جابرانه شاه مستبد و طرفداران سلطنت]خود كامه[ نتوانست آتشي را كه در زير خاكستر استبداد نهفته بود، خفه كند و ملت ايران آتشي را كه هرگز نميرد، در دل خود داشت ....

در آذربايجان پس از به توپ بستن مجلس، آزادي‎خواهان آرام ننشستند و با تشكيل قواي مجاهد ملي به سرداري ستار‎خان و باقر‎خان قيام كردند. دولت مركزي با فرستادن چند هزار سرباز، تبريز را محاصره كرد و با جلوگيري از ورود آذوقه و ...، بر آزادي خواهان سخت گرفت. اين وضع بهانه و فرصت مناسبي براي دولت روسيه شد كه به عنوان حمايت از اتباع خودو خارجيان، آغاز سال 1288 ( در آوريل 1909) قشون خود را از مرز ايران بگذراند و تبريز را اشغال كند.
شادروان احمد كسروي تبريزي نويسنده‎ و متفكر نامدار در تاريخ مشروطه ايران صفحه 701 در مورد اين پيش آمد مي‎نويسد:

روز سه‎شنبه دوم تير ماه 1287 كه در تهران بمباران رخ داد در تبريز نيز دولتيان جنگ آغاز كرده و به سر مجاهدين تاختند و همانا آنان با تهران راه مي‎داشتند و از پيشامد‎هاي آن آگاه مي‎شدند و اين بود در هر دو شهر، يك روز به جنگ پرداختند ....

اگر به نقشه تبريز نگاه كنيم مهران رود كه از ميان شهر مي‎گذرد و كوي‎هاي دوچي و سرخاب و ششكلان و باغميشه در شمال آن نهاده. همه اين كوي‎ها هوادار خود كامگي و در دست دولتيان مي‎بود. از كوي‏هاي شمال رودخانه تنها امير خيز هواخواه مشروطه مي‎بود كه اگر آن را به كنار مي‎گذاشتيم، بستر رودخانه خط مرزي ميان دولتيان و آزادي‎خواهان به شمار مي‎رفت و اينست بيش‌تر جنگ‎ها و خونريزي‎ها در نزديكي اين رودخانه‎ رخ داده است.
همان روز نخست نيز كه دولتيان به جنگ پرداختند، مناره‎هاي سيد حمزه‎ و صاحب الامر و ديگر جاهاي بلند را در كنار رودخانه‎ سنگر گرفته، گلوله‎ بارانيدن آغاز كردند. در اين جنگ‎ شجاع نظام پيشاهنگ مي‎بود و خود او از بالاي مناره گلوله‎ مي‎بارانيد و چون در تيراندازي آموده مي‎بود كمتر تيري از او به آماج نمي‎خورد هم‌چنين تفنگداران مرند و قراملك و دوچي در صدد پيش آمد و شهر را گرفتن مي‎بودند. هر زور كه مي‎داشتند، به كار مي‎زدند و چه بسا گام‎هايي پيش مي‎آمدند، ليكن پافشاري مجاهدين را نمي‎توانستند در هم شكنند.
هنگام فرو رفتن آفتاب آرامش روي داد و در آن ميان از راه تلگراف‎خانه آگاهي از بمباران مجلس و به هم خوردن مشروطه در تهران پراكنده گرديد و مايه‎ي نوميدي بسياري از مشروطه خواهان گشت. بسياري از سردستگان و نمايندگان انجمن ] ملي تبريز[ سخت ترسيدند و هر يكي به انديشه‏ي جان و داراك خود افتادند. انجمن‎ ايالتي كه مي‎بايست در چنيني هنگامي پشتيبان مجاهدان باشد و به آنان دلداري دهد، به هم خورد و نمايندگان هم هر يكي خود را به نهان‏گاهي كشيد. اجلال‎الملك و بصير‎السلطنه در كونسول‏خانه روس و ميرزا حسين واعظ در كنسول‎خانه فرانسه، بست نشست. اينان كار را پايان يافته و مشروطه را از ميان برخاسته مي‎دانستند ولي مجاهدان ترسي به خود را نداده و دست از ايستادگي برنداشتند و كساني چون علي مسيو و حاجي علي دوا فروش و حاجي مهدي آقا كوزه كناني، رشته‏ي پشتيباني را از دست ندادند.
فردا بامدادان كه بار ديگر دولتيان به جنگ پرداخته، فشار آورند. مجاهدان هم‌چنان جلو گرفتند و تا شام جنگ سختي رفت. روز سوم كه پنج‎شنبه 4 تير‎ماه مي‎بود، هم‌چنان زد و خورد رفت و ستارخان و باقر‎خان هر يك در جايگاه خود پافشاري نشان دادند. شجاع نظام و سركردگان، اندازه‎ٌي دليري مجاهدان را نشناخته،‎ چنين مي‎پنداشتند كه به اندك فشار، شهر را به دست گرفته و آن‏چه لياخوف در تهران كرده بود، اينان در تبريز خواهند كرد. ملايان اسلاميهٌ‏نشين كه به خون مشروطه خواهان تشنه مي‎‎بودند، اميد مي‎بستند كه به زودي آنان را در زير دست داشته، فتوي به خون‏شان خواهند داد. ولي در اين سه روزه، به نافهمي خود پي ‏‎بردند. در اين سه روزه دانسته شد كار تبريز، جز از كار تهران مي‎باشد.
باختيانوف كونسول روس به دستياري تاجر‎باشي و ديگر بستگان خود، به نام ميانجيٌ‏گري، آزادي‎خواهان را به دست كشيدن از جنگ و آمرزش خواستن از محمد‎علي شاه مي‎خواندند و اين فريب‏كاري‎هاي او، مايه سستي بسياري از آزادي‎خواهان مي‎گرديد. ليكن مجاهدين به اين نيز پروا نمي‎نمودند و جنگ هم‎چنان پيش مي‎رفت.
روز‎ها، زد و خورد برخاسته و گلوله، هم‌چون تگرگ مي‎باريد و شب‏ها، شليك هوايي خواب و آرام از هر كسي مي‎ربود. خانه‎هايي كه مايه سنگر‎ها و يا نزديك آن‌ها نهاده بود، همه تهي گرديد و مردمش به جاهاي ديگر مي‎كوچيدند. ترس همگي را گرفته و كسي نمي‎دانست پايان اين جنگ چه خواهد بود و مجاهدان از اين ايستادگي، چه نتيجه‎ خواهند گرفت.
روز سه‎شنبه ششم تير، بار ديگر جنگ با سختي آغاز يافت. در اين روز‎ها بود كه دو سو، چند بار يكديگر را از جا كنده و پس راندند. در هر بار، كساني از اين سو و از آن سو كشته گرديدند. خانه‎حاجي ميرزا حسن مجتهد در نزديكي بازار نهاده و در اين هنگام در دست دوچيان مي‎بود. او چون خود در اسلاميه نشسته و فتوي مي‎داد، دسته‎اي از سواران در خانه او نشسته و سنگر بسته به نگه‎داري آن جا مي‎كوشيدند و گاهي نيز فرصت يافته، بيرون مي‎ريختند و در آن پيرامون‎ها دست به تاراج مي‎گشادند چنان كه روز پيش به خانه حاجي ميرزا علينقي گنجه‎اي و به پاره‎اي مغازه‎ها ريخته تاراج كرده بودند، امروز مجاهدان خيابان و مارالان بر آن بودند كه ايشان را از آن جا بيرون رانند. اينست كه پس از جنگ و خونريزي سخت، سواران را از آن جا بيرون كردند و براي آن كه آنان دوباره باز نگردند، گذشته از تاراج به ويراني نيز كوشيدند. خانه‎هاي حاجي ملك‎التجار كه در آن نزديكي و خود از بنيان‎گزاران اسلاميه بود نيز، تاراج گرديد...
چون جنگ تبريز بزودي پايان نپذيرفت، شاه به رحيمٌ‏خان چلبيانلو كه در قراداغ اقامت كرده و به دروغ تظاهر به مشروطه خواهي مي‎كرد ولي از بدخواهان مشروطه بود، تلگراف فرستاد كه بر سر تبريز بياييد. ولي رحيم‏خان، كار را كوچكتر دانسته و خود در « اهر» نشسته، پسرش بيوك خان را فرستاد، او همين كه به تبريز رسيد، در باغ صاحب‎ ديوان در شرق تبريز جا گرفته و دست به راهزني و تاراج باز كرد. وي جلوي آمد و شد را بست و از هر باره، در شهر سختي پديد آمد.
فرداي آن روز، بيوك خان از راه] محلهٌ‏ي[ خيابان به شهر تاخت. باقر خان سنگري در ميان ] محلهٌ‏ي[ خيابان پديد آورده، دسته‎اي از مجاهدان را در پشت آن جا داده بود و چون سواران بيوك خان به تاخت پرداختند، چندان ايستادند تا به تير‎‏رس رسيدند و اين هنگام با توپ و تفنگ به شليك برخاسته، دسته‎اي از ايشان را به زمين انداختند. در اين روز سواران دوچي فرصت يافته از دم توپخانه‎ تا گوي مسجد ]مسجد كبود[ همه‏ي مغازه‎ها را تاراج كرده و كالا‎هاي انبوهي بردند ......
در همين روز، از تهران آگاهي رسيد كه محمد‎علي‎شاه، مخبر‎السلطنه را از والگيري آذربايجان برداشته و عين‎الدوله‎ را به جاي او گذاشته است. او كه دشمن بزرگ و بنام مشروطه مي‎بود، به سرعت و شتاب عازم تبريز گرديد. مخبر‎السلطنه از روزي كه به تبريز رسيده بود، با مشروطه خواهان به نيكي راه مي‏‎رفت و اين بود كه نزد آنان ارجي پيدا كرد و پس از به هم خوردن شهر و پيش آمدن جنگ، او خود را به كنار كشيده و در خانه يكي از اعيان مي‎زيست. ولي چون اين آگاهي رسيد، ديگر نماند و از راه جلفا روانه اروپا گرديد. از آن سوي، محمد‎علي شاه، مقتدر الدوله را به جانشيني والي برگزيده و كارها را به او سپرد و در همان روز‎ها، فوج ملاير كه محمد‎علي‎شاه از تهران فرستاده بود، به بيرون شهر تبريز رسيد ....
چون جنگ به درازا كشيده بود و از بيوك خان و سواران او جز تاراجگري و راهزني كاري ديده نشد، روز شانزده تير ماه، مقتدرالدوله ناچار شد، رحيم خان را به تلگراف‎خانه خواسته و بخواهد كه خودش به تبريز آيد. گويا همان روز بود كه رحيم خان پسرش را به اهر خواست و فردا خودش با سواره و سربازان انبوهي كه به گرد خود مي‎داشت، با شكوه و دبدبه بسيار، به تبريز رسيد و در باغ صاحب ديوان فرود آمد و آمدن او، به پشت‎گرمي دشمنان مشروطه افزود.
بايد فراموش نكرد كه مشروطه از سراسر ايران برچيد شده و در همه‎ جا، ايرانيان بار ديگر، به يوغ خود كامگي گردن گزارده و اين تنها تبريز مي‎بود كه ايستادگي مي‎كرد. در همين شهر نيز، گذشته از اين كه يك نيم مردم به سوي دولت گراييده، با آزادي‎خواهان مي‎جنگيدند؛ در ميان آن نيم ديگر، نيز دسته‎هاي انبوهي، ارجي به مشروطه نگذارده و يا آن را از ميان برخاسته مي‎دانستند و از اين رو، اينان نيز فشار به مجاهدان مي‏آورند و زبان از ريشخند و نكوهش باز نمي‎داشتند.
پس از همه اين‎ها، برخي از بستگان روس (باختيانوف) به ميان افتاده به نام آن كه ايستادگي در برابر دولت سودي نخواهد داشت، آنان را با اين مي‎خواندند كه دست به هم داده به كاربر خيزند و جنرال كنسول را ميانجي گردانيده و از شاه آمرزش و زينهار به طلبند، تا از زيان و آسيب در امان بمانند.
حسن‏آقا‏تاجر‏باشي، در ]محله‏ي[‏ خيابان مي‎نشست. چون مرد دارايي مي‎بود، روضه خواني‎ها بر پا مي‎گردانيد و بدين‎سان در ميان مردم آن كوي، جايگاهي مي‎داشت و از اين رو در اين هنگام به ميان افتاده و باملاحمزه كه يكي از سردستگان خيابان و خود روضه خوان مي‎بود و ديگران گفتگو مي‎كرد و در نتيجه، آن‌ها را وا داشت كه دست از جنگ كشيده، اسلحه به رحيم خان تحويل دهند و او را در كارهايش آزاد بگذارند و بدين سان رخنه در كار مجاهدين پيدا شد و رشته از هم گسيخت.
كنسول روس بيرقي به خيابان فرستاد كه در ميدان افراشته شد. از آن سوي، ملايان اسلاميه ‎نشين كه خود را پيروز و مردم را در چنگ خود مي‎ديدند، به فرمانروايي پرداختند. چون محمد علي شاه رشته كارها را به رحيم‎خان سپرده بود، آنان نيز رشته را به او سپردند. اين ملايان مي‏پنداشتند و آرزو مي‎كردند كه سرباز و سواره در شهر دست به كشتار خواهند گشود، جاهايي را از خانه‎هاي ملايان و ديگران بر مي‎گزيدند كه بيرق سفيدي به نام بيرق اسلام در آن‎جاها زده شود تا كساني كه به آن جا پناهند، در زينهار باشند. در اين روز‎ها بود كه به دستور اسلاميه نشينان، فتح‎الله آسيابان يكي از لوطيان دوچي ]شتربان[، به بيرون شهر رفته، آبٌ‏ها را از آسياب‏ها بازگردانيد و بدين‎سان نان در شهر كمياب گرديده و سختي بيش‌تر شد.
دولتيان با اين فيروزي‎ها، كار را پايان يافته مي‎شماردند ولي نه چنين مي‎بود. ستارخان كه از سال‎ها در تبريز به دليري شناخته شده بود و در اين جنگ‎هاي بازپسين، كارداني و مردانگي بسيار از او سر زده بود، با دسته كوچكي از پيرامونيان خود مي‎ايستاد و پروايي از اين پيش‎‏آمد‎ها نمي‎داشت.
اينان، با اين كه در اين دو روزه‏ي اخير، پاره‎اي كه كوي‎ها، دست از جنگ كشيدند و دولتيان به شهر درآمدند مجاهدان قفقازي و برخي از دليران بنام، از حسين باغبان و ديگران كه سر فرود آوردن به دولتيان نمي‎خواستند، به امير خيز پناهيده، در نزد او مي‎بودند. از آن سوي، «اراك» را كه خود يك سنگر استوار و جايگاه قورخانه مي‎بود، چند تني از مجاهدان نگه مي‎داشتند و از همدستان ستارخان مي‎بودند و هم‌چنين شادروانان حاجي شيخ علي‏اصغر و مير‎كريم، مسجد صمصام خان را جايگاه گرفته، برخي از مردم پراكنده را به آن جا مي‎خواندند و به نام مشروطه خواهي، گفتار‎ها مي‎راندند و اين يك پشتيباني از ستارخان شمرده مي‎شد و هيچ كس گمان نمي‎برد كه او در برابر آن همه دشمنان خواهد ايستاد و پيروز هم خواهد گرديد.
راستي هم ايستادگي دليرانه‏ي ستارخان يك كار بزرگي بود، اين مرد عامي از يك سو، اندازه‎ي دلير و كارداني خود را نشان داد و از يك سو، مشروطه را به ايران بازگردانيد. مشروطه از همه شهر‎هاي ايران برخاسته، تنها در تبريز باز مي‎ماند. از تبريز هم برخاسته، تنها در كوي كوچك امير‎خيز، بازپسين ايستادگي را مي‎نمود.
در سايه دليري و كارداني ستارخان، مشروطيت بار ديگر به همه كوي‎هاي تبريز بازگشته، سپس نيز به همه شهر‎هاي ايران باز گرديد و آن لكه سياهي كه در نتيجه‏ي زبوني و كارنداني نمايندگان پارلمان و شكست آزادي‎خواهان تهران، به دامن تاريخ ايران نشسته بود، اين مرد با جانبازي‎هاي خود، آن را پاك گردانيد و از كساني كه در آن روز‎ها در نزد ستار‎خان پشتيبان او بوده‎اند گذشته از مجاهدين، علي موسيو، حاجي مير‎زا علينقي گنجه‎اي و جاحي محمد بالا و كربلا حسين فشنگچي را شنيده‎ايم.
باري، ستارخان ايستادگي مي‎نمود و با تفنگ‎داران و سواران كه در دوچي گرد آمده بودند، پياپي جنگ مي‎رفت. روز چهار شنبه 24 نيز بار ديگر دولتيان به امير‎خيز تاخته، به سنگر‎هاي ستار‎خان فشار وارد مي‎آورند و گلوله‎باران سختي مي‎بود. دولتيان چون از پيشرفت نوميد گرديدند، به توپ اندازي پرداختند. اين نخستين بار بود كه دولتيان توپ به كار مي‎بردند. ليكن از اين جنگ نيز، نتيجه‎اي به دست نيامد و هنگام شام هر دو گروه به جاي خود نشستند.
فردا آرامش بود، گويا در اين روز يا فردايش بودكه پاختيانوف (كنسول روس) آگاهي داد كه به اميرخيز براي ديدن ستار‎خان خواهد آمد. ستار‎خان بسيج پذيرايي كرده كساني را از سردستگان نيز براي بودن و گفتگو كردن، خوانده. كنسول درآمد و پس از نشستن و حال پرسيدن، چنين آغاز سخن كرد:

امروز به خيابان رفتم و به دوچي رفتم و اكنون نيز اين‏جا آمدم كه از شما پيمان گيرم كه به جنگ پيش دستي نكنيد تا پيش آمد، با گفتگو پايان پذيرد

ستارخان پاسخ مي‎دهد:

ما هيچ‎گاه به جنگ پيش‎دستي نمي‎كنيم و هميشه از آن سوي به ما مي‎تازند و ما جلوشان مي‎گيريم

سپس حاجي شيخ علي اصغر و ديگران نيز سخناني راندند، كنسول به ستار‎خان پيشنهاد كرد كه بيرقي از كنسول‎خانه فرستاده شود و او به در خانه خود زده، در زينهار دولت روس باشد و نويد مي‏‎داد كه منصب سرقره سوراني آذربايجان را، از دولت ايران براي او بگيرد. ستار‎خان چنين گفت:

جنرال كنسول، من مي‎خواهم هفت دولت به زير بيرق ايران بيايد. من زير بيرق بيگانه نمي‎روم

كنسول كه اين پاسخ را نه بيوسيده بود، خيره ماند و چون برخاست برود، ستار‎خان هفت تن از سواران قره‎داغ را كه در جنگ‎ها دستگير كرده بود، به او سپرد كه همراه نوكران خود به دوچي برساند. كنسول از اين رفتار بسيار شادمان گرديد...

جنگ‎هاي تبريز نزديك به يك سال طول كشيد و در تمام فراز و نشيب‎هاي آن، ستار‎خان و يارانش از فداكاري‎ و جان بازي مضايقه نكردند تا بتوانند مجاهدين و آزادي‎خواهان را به پيروزي رسانند.
متاسفانه ورود لشكريان روسيه و اشغال آذربايجان و جناياتي كه به همراهي حاجي شجاع الدوله و عين‎الدله مرتكب شدند و به فاصله‎ي اندكي توافق روسيه و انگلستان براي تجزيه و تقسيم ايران و شروع جنگ جهاني اول كه در اين ميان حادثه پارك اتابك را پيش آورده و پاي ستارخان را به گلوله خرد كرده و آن مرد بزرگ را از پاي درآوردند، مانع از آن گرديد كه مردم ميهن ما از اين پيروزي‎ها نتيجه لازم را به دست آورد.